تبليغاتX
بی پروا چون چشم ناز تو
به نام شقايق تک گل سرخ عاشق
 
ستاره آی ستاره بگو يارم کجائه
بازم افتاب غروب کرد دو چشمونم به راه
 
ستاره شب اومد باز دوباره
زمستون يه عمر موندگاره
 
تن سردم ديگه طاقت نداره
اگر يارم بياد اون روز بهاره
 
ستاره کاشکی يه روز دوباره
توی قلبم گل اشتی بکاره
 
ستاره اگر برگرده خونه
رو موهاش می زارم گل ياس و پونه
 
اروم اروم ميگيرم روی شونه هاش
ميپاشم اشکای شوق روگونه هاش
 
می سازم از صدای اشک و بوسه
لالايی واسه خواب شبونش
 
ستاره کاشکی يه روز دو باره
توی قلبم گل اشتی بکاره
 
ستاره ای ستاره کاشکی بازم دوباره
سر رو شونه هات بزارم
 
*************************************
 
زندگی
 
زندگی معمايی است پيچيده که حل ان به زمان محتاج است وقتی
 
احساس ميکنی با خوشبختی فاصله ای نداری سايه های شک وترديد
 
بر روی احساساتت سايه می افکند و در یای ارام وجودت را پر تلاطم
 
می سازد
 
به یاد ان همه رنجی که دیدم
به یاد ان همه غمی که دیدم
 
به یاد ان همه سختی و مشقت
به یاد ان همه لطف و محبت
 
به یاد ان همه نیکی که دیدم
به یاد ان همه مهری که دیدم
 
به یاد ان درختانی مه دیدم
که پشت پنجره اهی کشیدم
 
به یاد ان همه خوشی و شادی
به یاد ان همه رنج و تنهای
 
+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384 و ساعت 7:15 بعد از ظهر |

To love you

 

All I want is to love you for the rest of my

Life …

 

To take up with you every morning by my

Side ,

 

Knowing not matter what happens ,

 

I'll be able to come home to your loving

Arms .

 

All I want to do is share every thing with

You …

 

To talk to you about our ideas ,our dreams,

The little every day things that makes us

Laugh ,

 

And the not-so-little things we cant help

Worrying about

 

All I want is to give you my love …

As a place you can always come to for

Acceptance

 

Or the simple comfort that silence brings

When things left unsaid are still

Understood

 

All I want is to grow old with you …

 

To watch our life unfold

 

Our dreams , one by one , come true

All I want is to love you forever !

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384 و ساعت 7:0 بعد از ظهر |
 

في احوالات شيخ هاشمي رفسنجاني!!!


آن صاحب زندگي ساده ، ابوي هر آقا زاده، آن بي اعتنا به پول و پله(!) ،مخالف مديران دزد و دله ،آن نوشنده داروي تلخ ،استاد راه رفتن روي نخ . آن مخترع علم سياست  ،دل تهي ازحب رياست (!) ، آن گروهبان ساده زندگي ، حامي دارندگي و برازندگي ، آن پدر حزب كارگزاران ، بنا كننده سد در بيابان ، از زحمتكشان توسعه و آباداني ، پيرنا و شيخنا ميرزا هاشمي رفسنجاني(يضاعف الله سنه) ،پيري بود خردمند و دنيا ديده و زندگي به آرامي مي گذرانيد و از مال دنيا هيچ نداشت جز باغي و خانه اي و زميني و مركبي و پسراني و پسرانش هيچ نداشتند جز مترويي و كشتي سازي و وزارت نفتي و پسراني و (الخ).

گويند كه روزي جماعتي گنده بر در خانه او گرد آمدند و فرياد كردند كه اي شيخ بشتاب و درنگ مكن كه هيچ كس را ياراي كانديداتوري نيست و تو را ما خواهانيم كلُفت. شيخ عشوه ها ريخت و نازها كرد و گفت : اي جماعت خوشحال بدانيد كه من پيري هستم سالخورده پس آيا حاضريد چون مني را به كدخدايي بپذيريد؟ جماعت يكصدا فرياد كردند : قبلتُ. پس شيخ افزود اما بدانيد كه اگر نبود اصرار شما و حجت بر من تمام نمي شد افسار شتر كدخدايي را به زور(!!!) مي گرفتم. و شيخ وعده ها داد از كار براي جوانان و نان براي فقيران و عدالت براي ايران و هر چه وعده دادني بود.

سالها بيش از صد گذشت و شيخ افسار شتر كدخدايي را چسبيد و هيچ خيال رها كردن در سر نداشت. روزي مردم او را گرد آمدند كه اي شيخ پس كه به اجداد ما دادي و يكي از آن همه، اشتغال بود و افسوس كه پير شديم و همچنان از بيكارانيم.

شيخ لب و لوچه آويزان كرد و گفت : خدا را ، خدا را، كه قدر نشناسيد شما ، كه من به فكر جوانان بودم و اين گونه يافتم كه بهتراست جوانان بيكار باشند تا مبادا از فشار كار دچار آرتوروز و تنگي نفس و شوند و همانا از گرسنگي مردن در سلامت بهتر كه از سيري تركيدن در مريضي.

جماعت با شنيدن اين سخن نعره ها زدند و راه بيابان در پيش گرفتند از براي مغفرت تا چهل سال.

و اما در خبر است كه او را سربازاني بود بس زاهد(!!!) كه در شهرها گشته و با مشقت فراوان از ميان برادران و برادرزادگان و فك و فاميلهاي دور و نزديك مقيم شرق و غرب مملكت مديراني شايسته بر مي گزيدند و اين چنين بر قدرت و نفوذ خاندان خويش مي افزودند و از اين رو كه پيوسته مردم را سركار مي گذاشتند آنها را «كارگزار» ناميدند و قبيله آنها را «كارگزاران ».

او را گفتند كه اي شيخ اين جماعت كارگزاران چيست كه برگرد خود جمع كرده اي كه همانا مردم را از وجود آنها آسيب است فراوان. شيخ گفت اين رندان را از آن جهت گرد آورده ام كه از نزديك شاهد اعمال و رفتارشان باشم و به نوبت و سر حوصله چوبشان زنم ، زدني.

فردا آمدند كه اي شيخ پس چرا نمي زني كه بردند هر چه بردني بود و خوردند هر چه خوردني بود. شيخ گفت : كه من را توان مقابله با مريدان نباشد و آنها را از آن جهت گرد آورده ام تا اعمالشان ببينم و يك شكم سير بر اين مصيبت بگريم اين را گفت و سير بخنديد بر حال مردمان ساده دل و خوش دل.

و نقل است كه سالها از پي هم رفتند و او همچنان بر مسند رياست تكيه زده بود و همچنان معيارهاي رياست را دارا بود از نشاط و شادابي و صبر و حوصله و صميمي و مردمي بودن و الخ.

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384 و ساعت 6:35 بعد از ظهر |

Age bazi az axa baz nashod, rosh RIGHT CLICK & SHOW PICTURE ro entekhab konid

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384 و ساعت 6:32 بعد از ظهر |
Tavajoh:  Agar bazi az axha baz nashodand, roosh RIGHT CLICK konid va SHOW PICTURE ro entekhab konid
 
 
 
Britney Spears Biography
Date of Birth December 2, 1981
Place of Birth Kentwood, Louisiana, USA
Mother Lynne
Father Jamie
Brother(s) Bryan (21)
Sister(s) Jamie Lynn (8)
Statistics Height 5' 4"
Hair/Eyes Color Light Brown / Brown
Marital Status Single

Performing since early childhood in local dance reviews and church choirs, Britney auditioned for the Disney Channel's "Mickey Mouse Club" series at age eight in Atlanta. She was to young for the show however a producer on the show helped Britney secure an agent in New York City, where she spent three summers studying at the Off-Broadway Dance Center and at the Professional Performing Arts School. She appeared in numerous commercials and Off-Broadway shows until at age 11, Britney earned her spot in "Mickey Mouse Club." (1993-1994). At age 15, an audition for an all girl vocal group led to her developing a solo career as a pop singer as well as continuing her high school studies with tutors.

 

 

 
 
 
+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384 و ساعت 6:26 بعد از ظهر |

چرا از من گذشتی خیلی ساده
تو که دونستی ا ین مرد پیاده
جو و نیشو پی عشق تو داده
ه ه ه ..............
شنیدم گفتی از عاشقی سیرم
نگفتی با خودت
من ی وقت می میرم
حالا حق دل و از کی بگیرم

چرا از من گذشتی بی تفا وت
نه ا نگار عشقی بود
نه روزگاری
نه پاییز و زمستان
نه بهاری
جه جور دلت اومد تنهام بذاری

چرا از من گذشتی بی تفا وت
نه ا نگار عشقی بود
نه روزگاری
نه پاییز و زمستان
نه بهاری
جه جور دلت اومد تنهام بذاری

آخه دلت اومد تنهام بذاری
جه جور دلت اومد تنهام بذاری
آخه دلت اومد تنهام بذاری
جه جور دلت اومد تنهام بذاری

آخه دلت اومد ..

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384 و ساعت 6:48 بعد از ظهر |

بنام تنها خالق هستي

جدائي عشاق

برايم نامه منويس. نميداني چقدر افسرده ام و چطوري آرزوي نيستي مي كنم.

بهار و تابستان زيبا بي تو براي من چون چراغ بي نور است حالا ديگر بازوان خود را فرو بسته ام ، زيرا نتوانستم ترا در اين بازوان بفشارم . امروز اگر دست بدل من مثل انست كه دست به گوري خاموش زده باشي.

برايم نامه منويس بگذار من و تو جز مرگ دل خبري بهم ندهيم .

اگر ميخواهي بداني چقدر ترا دوست داشتم ،از خدا و از خودت بپرس .

اگر در خاموشي دل خود صدايي را بشنوي كه از عشق سخن مي گويد،مثل آنست كه بي آنكه به آسمان رفته باشي ، نداي آسمان را بشنوي.

برايم نامه منويس من از نامه ي تو مي ترسم . از حافظه ي خودم نيز مي ترسم زيرا ياد صداي تو چنان در دل من مانده است كه گاه و بيگاه آواي ترا در كنار خود مي شنوم . براي خدا آب زلال را به تشنه اي كه حق نوشيدن آنرا ندارد ، نشان مده.

برايم نامه منويس زيرا نوشته ي محبوب ، تصوير زنده است

برايم نامه منويس ان دو كلامي را كه ديگر جرأت خواندنشان را  ندارم برايم منويس. زيرا صداي تو آنها را بگوش دل من ميرساند و چهره ي تو از خلال لبخند شيرينت در برابر من مي درخشد.

رايم نامه منويس زيرا چنين مي پندارم كه بوسه اي سوزان دو لب تو ،اين دو كلام را بر لوح دلم نقش مي زند.

برايم نامه منويس............................

 

********************************************

 

 دلم تنگ است

دلم تنگ است اين شبها يقين دارم كه مي داني
صداي غربت من را ز احساسم تو مي خواني
شدم از درد و تنهايي گلي پژمرده و غمگين
ببار اي ابر پاييزي كه دردم را تو مي داني
ميان دوزخ عشقت پريشان و گرفتارم
چرا اي مركب عشقم چنين آهسته مي راني
تپش هاي دل خستم چه بي تاب و هراسانند
به من آخر بگو اي دل چرا امشب پريشاني
دلم درياي خون است و پر از امواج بي ساحل
درون سينه ام آري تو آن موج هراساني
هماره قلب بيمارم به ياد تو شود روشن
چه فرقي مي كند اما تو كه اين را نمي داني

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384 و ساعت 6:21 بعد از ظهر |

تقدیم به آریایی از نژاد آریا

 

صدا بزن ، بگذار هستی متولد گردد ، حیات رنگ بگیرد و اندوه من چیده شود فریاد برآور تا سودای مرگ جستن بگیرد و بوی تنهایی از کوچه زندگی رخت بربندد .

                   می شنوی ، آری با توام ، با توآریا

میدانی آریا امشب رخوتم از حوصله ام سینه فراخ تر شده است ، حتی هم آغوشی با شعرهای سست گذشته مرا خوشبخت نمی کند . عجیب تهاجمی در من جاریست !

چون لاشه ای بر جویبار خیال به سوی عظیم ترین صخره ها جاریم و احساس در هم شکستگی و مرگ عطری را در چشمانم جاری می سازد .

آریا !

آخر چرا ترا از من می ربایند ، چرا نمی گذارند تا عظمت عشقم را آرام آرام در تو جاری سازم تا تو سیراب گردی و من سرشار از شکوه تو به پایان برسم.

صدای باد می آید و پیچش آن در پرده های کهنه و قدیمی و به خیال من صدای پای توست که می آید . آرام آرام گام برمیداری و من با عشق به گامهایت می نگرم و با ترس می گویم آرام !

ممکن است زمین قدمهایت را نفرین نماید و سرشار از خوشبختی دستهای کوچکت را می گیرم و می گویم نزدیک آی تا من سراسر من گردم .

تمام روز نگریستم و گریستم و تنهائی ناله کنان در من جاری بود و واقعیت موجود بودنم زیر سوال رفته بود ، زیرا بی تو بودم .

با آینه هم صحبت شدم غربت را تر کردم و زندگی را خشک ولی هیچیک بوی ترا نمیداد .

آری تو نبودی ، نبودی تا در تمام شبهای تنهائی لولو را از پشت شیشه ها به تو نشان دهم و بگویم بخواب وگرنه لولو ترا خواهد برد .

آه آریا ! آریا بیا ، بیا تا باغچه نفس بکشد کوه سبز گردد و نهر جاری بیا تا به آغوشت بکشم و رخت تنهایی هایم را در رودخانه ی وجودت بشویم و بگویم طفلکم تنهایم مگذار که من سخت ابریم و طوفانی .

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384 و ساعت 6:17 بعد از ظهر |
 
به نام  تنها صدای قلبم
 
دل من تو رو می خواد
 
تو کی هستی که دلم برات پر ميزنه
برای ديدن تو به آسمون سر ميزنه
 
تو نباشی دل من بی عشق تو ميميره
تو بايد بدونی دلم به عشق تو اسيره
 
دل من تو رو می خواد
 
تو اميد زندگيمی تو تمام زندگيمی
توئی اون صدای قلبم توئی اون بود نبودم
 
دل من تو رو می خواد
 
من می خوام تو منو صدا کنی
يا فقط يه بار تو چشمام نگاه کنی
 
بيا برگرد دوباره
بی تو اين دل بيقراره
 
دل من تو رو می خواد
بدونه تو دل من رنگ بهار نداره
جز با تو بودن آرزويی نداره
 
********************************************
 
آرزومه
 
آرزوی با تو بودن
توی دلم خونه کرده
 
ارزوی از تو خوندن
من و ديوونه کرده
 
توی قلب من هميشه
قصه عشق تو بوده
 
حالا هر غروب خورشيد
تو رو ياد من ميياره
 
آسمون دلش گرفته
بازم بارون می باره
 
آرزوی باتو بودن
توی دلم خونه کرده
 
آرزوی ازتو خوندن
من و ديوونه کرده
 
حالا ديگه آرزوی تو رو داشتن
واسه من مثل يه خوابه
 
آخه داشتنت يه رويا
بودنت آرزويی محاله
+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384 و ساعت 4:59 بعد از ظهر |
 
به نام  تنها صدای قلبم
 
دل من تو رو می خواد
 
تو کی هستی که دلم برات پر ميزنه
برای ديدن تو به آسمون سر ميزنه
 
تو نباشی دل من بی عشق تو ميميره
تو بايد بدونی دلم به عشق تو اسيره
 
دل من تو رو می خواد
 
تو اميد زندگيمی تو تمام زندگيمی
توئی اون صدای قلبم توئی اون بود نبودم
 
دل من تو رو می خواد
 
من می خوام تو منو صدا کنی
يا فقط يه بار تو چشمام نگاه کنی
 
بيا برگرد دوباره
بی تو اين دل بيقراره
 
دل من تو رو می خواد
بدونه تو دل من رنگ بهار نداره
جز با تو بودن آرزويی نداره
 
********************************************
 
آرزومه
 
آرزوی با تو بودن
توی دلم خونه کرده
 
ارزوی از تو خوندن
من و ديوونه کرده
 
توی قلب من هميشه
قصه عشق تو بوده
 
حالا هر غروب خورشيد
تو رو ياد من ميياره
 
آسمون دلش گرفته
بازم بارون می باره
 
آرزوی باتو بودن
توی دلم خونه کرده
 
آرزوی ازتو خوندن
من و ديوونه کرده
 
حالا ديگه آرزوی تو رو داشتن
واسه من مثل يه خوابه
 
آخه داشتنت يه رويا
بودنت آرزويی محاله
+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384 و ساعت 4:59 بعد از ظهر |
تصاویری از حاشیه
شعب ابیطالب!!
 
 
علاءالدین بروجردی، از اعضای ستاد انتخاباتی هاشمی رفسنجانی، روز گذشته در گفت‌وگو با خبرگزاری مهر، ضمن اشاره به بضاعت اندک مالی ستادهای هاشمی گفته است: ستادهای هاشمی همانند شعب ابی‌طالب هستند.
 
 
تصاويري از یکی از ستادهای انتخاباتی آيت الله هاشمی رفسنجانی
يا همان شعب ابيطالب!!

 

 

 

 

 

 
 
توضيح:
نکته این عکس در نوع  پوشش حاضرین در ستاد نیست،
بلکه عكاس احتمالا به دنبال نسبت بضاعت مالی ستادهای آقای هاشمی با شعب ابیطالب بوده است
که آقای بروجردی در سخنان خود آورده‌اند.
 
 
 
 
 
 

 
 

مافیای قدرت و ثروت

عالیجنابان قدرت‌طلب

نگاه دوم به خاندان آقای هاشمی رفسنجانی - شماره هشتم

نگاه دوم به حزب کارگزاران سازندگی- شماره سوم

نگاه دوم به خاندان آقای هاشمی رفسنجانی - شماره هفتم

نگاه دوم به حزب کارگزاران سازندگی- شماره دوم

نگاه دوم به خاندان آقای هاشمی رفسنجانی - شماره ششم

نگاه دوم به حزب کارگزاران سازندگی- شماره اول

نگاه دوم به خاندان آقای هاشمی رفسنجانی - شماره پنجم

 

نگاه دوم به خاندان آقای هاشمی رفسنجانی - شماره چهارم

 

نگاه دوم به خاندان آقای هاشمی رفسنجانی - شماره سوم

 

نگاه دوم به خاندان آقای هاشمی رفسنجانی - شماره دوم

 

نگاه دوم به خاندان آقای هاشمی رفسنجانی - شماره اول

 

 

 


 

 

گفت:

مي خواهم به کارگزاران سازندگي (بنويسيد عاليجنابان قدرت طلب، بخوانيد مافياي ثروت و قدرت) راي بدهم.

 

پرسيدم:

چرا؟!

 

جواب داد:

آنقدر رانت خواري کرده اند که سير شده اند و شايد ديگر به اموال دولتي و عمومي تعدي نکنند.

 

خنديدم و گفتم:

اتفاقا بر عکس، نشنيده اي که از قديم الايام مي گويند: «از نخورده بگير بده به خورده». چون آنها از همه گرسنه تر هستند.

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384 و ساعت 4:56 بعد از ظهر |

*الهی: اگر گوييم ثنای  تو گوييم و اگر جوييم رضای تو جوييم.

 

*الهی: عمر خود بر باد کردم و بر تن خود بيدار کردم.

 

*الهی: همه تو ما هيچ ، سخن اينست، بر خود هيچ.

 

*الهی: گفتی کريمم، اميد بدان تمام است. تا کرم تو در ميان است، نااميدی حرام است.

 

*الهی: تا از مهر تو اثر آمد، همه ی مهر ها سر آمد.

 

*الهی: مکش اين چراغ افروخته را، و مسوز اين دل سوخته را.

 

*الهی: به حق آنکه تو را هيچ حاجت نيست، رحمت کن بر آن که او را هيچ جهت نيست.

 

*الهی: تا مهر تو پيدا گشت همه ی مهرها جفا گشت و تا بر تو پيدا گشت، همه ی جفا ها وفا گشت.

 

*الهی: ميان ما با تو داور تويی، آن کن که سزای آن.

 

*الهی: نور ديده ی آشنايانی، روز دولت عارفانی.

 

*لطيفا: چراغ دل مريدانی و انس جان غريبانی.

 

*کريما: آسايش سينه ی محبانی و نهايت جان قاصدانی.

 

*مهربانا: آنی که خود گفتی و چنان که گفتی آنی، جانهای جوانمردان را عيانی و از ديده ها امروز نهانی.

 

          *  اندر دل من بدین عیانی که تويی                * وز ديده ی من بدين نهان که تويی

 

           * وصاف، تو را وصف نداد کردن                  * تو خود به صفات خود چنان که تويی

 

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384 و ساعت 4:51 بعد از ظهر |
 
شون پن که برای تهيه گزارش برای روزنامه سن İرانسيکو کرانيکل به ايران سİر کرده، روز دوشنبه 23 خرداد (13 Žوئن) برای ديدار با هنرمندان و دست اندرکاران سينمای ايران به موزه سينما در باغ İردوس تهران رİت


شون پن با تنديس خانه سينما در دست در کنار دست اندرکاران سينمای ايران و محمد (تونی) زرين دست کارگردان Şديمی سينمای ايران ( دوم از چپ)


در حال İيلمبرداری از عکسهای İيلمهای ايرانی

در کنار عکسهای هنرمندان سينمای ايران





همراه با عليرضا شجاع نوری، بازيگر و تهيه کننده و هديه تهرانی ، بازيگر

در ميان سينماگران ايرانی از جمله بهرام دهŞانی، تدوينگر، (دست به سينه) مينو İرشچی، İيلمنامه نويس (با روسری سİيد) و نيکی کريمی، بازيگر (نشسته با دوربين)

İاطمه معتمد آريا (با روسری رنگی)
 
 
+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384 و ساعت 4:45 بعد از ظهر |
متن کامل نامه‌ی برخی فرماندهان سپاه (از جمله قاليباف) 
به رئيس‌جمهور خاتمی در روزهای بحرانی پس از ۱۸ تير ۱۳۷۸

 
در روزهای بحرانی پس از ۱۸ تيرماه ۱۳۷۸، نامه‌ی ۲۴ فرمانده سپاه پاسداران خطاب به رئيس جمهور خاتمی در برخی روزنامه‌ها ـ مثل کيهان و جمهوری اسلامی ـ منتشر شد. متن كامل اين نامه و اسامي فرماندهان امضاكننده‌ی آن را به نقل از روزنامه‌ی "جمهوري اسلامي" در زير می‌خوانيد:
رياست محترم جمهوري حضرت حجت‌الاسلام ‌والمسلمين جناب آقاي سيدمحمد خاتمي
با عرض سلام و خسته نباشيد به استحضار مي‌رساند:
به‌دنبال حوادث اخير به عنوان مجموعه‌اي از خدمتگزاران دوران دفاع مقدس ملت شريف ايران، وظيفه‌ی خود دانستيم مطالبي را خدمت حضرت‌عالي دانشمند ارزشمند عرضه بداريم. اميدواريم با سعه‌ی صدر و شعار ارزشمند توأم با سيره‌اي كه تبليغ مي‌فرماييد (شنيدن هر سخن و ايده‌ ولو مخالف) به اين موضوع كه شايد درد هزاران زجركشيده‌ی انقلاب باشد كه امروزه به‌دور از هرگونه خط و خطوط با چشمي نگران، مسائل و حوادث انقلاب را مي‌نگرند و سكوت، مسامحه و ساده‌انگاري مسئولين كه از بركت خون هزاران شهيد بر مسند نشسته‌اند، متحير و متعجب‌اند.
 
جناب آقاي خاتمي، قطعاً همه‌ی ما حضرت‌عالي را انساني وارسته، انقلابي، متدين و داراي ريشه‌ی عميق ديني در حوزه و دلسوز به انقلاب دانسته و مي‌دانيم، اما نحوه‌ی برخورد با حوادثي كه همه‌ی ما شاهد شادي و رقص دشمنان پيرامون آن هستيم و در اولويت قرار دادن پيگيري برخي اشتباهات و تخلفات و بزرگ كردن آنها در مقابل عدم توجه و يا كوچك جلوه دادن برخي ديگر از همين نمونه قانون‌شكني و هتك حرمت و فشار، باعث شده است جريان‌هاي معاند با انقلاب گستاخ‌تر و در مقابل آن، مدافعان انقلاب محافظه‌كارانه و با دلزدگي توأم با نااميدي، هر روز تحقير شده و به ثمره‌ی اين همه خون نگريسته و انگشت خود را با تاسف و تاثر مي‌گزند.
جناب آقاي رئيس‌جمهور، حمله به كوي دانشگاه همان‌طوري كه رهبر بزرگوار و مظلوم اين انقلاب فرمودند امري ناپسند، زشت و بد بود و علي‌رغم اين‌كه سخت‌ترين و تندترين برخوردها با آن انجام پذيرفت اما همه‌ی مردم به دليل ناپسندي عمل انجام شده اين برخوردها را پذيرفته و بر آن صحه گذاردند، اما سؤال مهم و پرابهام اين است كه آيا فاجعه فقط همين بود؟
صرفاً همين موضوع قابل پيگيري و توجه و اعتراض و تحصن است كه چند وزير به خاطر آن استعفا دهند، شوراي امنيت تشكيل جلسه بدهد و گروه تحقيق تشكيل گردد، اما آيا حرمت‌شكني و توهين به مباني اين نظام، تاسف و پيگيري ندارد؟ آيا حريم ولايت فقيه كم‌تر از كوي دانشگاه است؟ آيا حريم امام، آن انسان كم‌نظير، كم‌تر از جسارت به يك دانشجو است؟ آيا چند روز امنيت كشور را دچار اخلال كردن و به هر مؤمن و متدين حمله كردن و آتش زدن فاجعه نيست؟ آيا زير سئوال بردن جمهوري اسلامي، اين يادگار ده‌ها هزار شهيد و شعار عليه آن دادن فاجعه نيست؟
جناب آقاي خاتمي، چند شب پيش وقتي گفته شد عده‌اي با شعار عليه رهبر معظم انقلاب به سمت مجموعه‌ی شهيد مطهري در حركت‌اند، بچه‌هاي كوچك ما در چشم ما نگريستند، انگار از ما سؤال مي‌كردند غيرت شما كجا رفته است؟
جناب آقاي رئيس‌جمهور، امروز وقتي چهره‌ی رهبر معظم انقلاب را ديديم مرگ خودمان را از خداوند طلب كرديم چون كه كتف‌هايمان بسته است و خار در چشم و استخوان در گلو بايد ناظر پژمرده شدن نهالي باشيم كه حاصل 14 قرن سيلي و زجر شيعه و اسلام است.
جناب آقاي خاتمي، شما خوب مي‌دانيد، در عين توانمندي به‌خاطر مصلحت‌انديشي دوستان ناتوانيم. چه كسي است كه نداند امروز منافقين و معاندين دسته دسته به نام دانشجو به صف اين معركه مي‌پيوندند و خودي‌هاي كينه‌جو و منفعت‌طلب كوته‌نظر آتش‌بيار آن شده‌اند و براي تهييج آن، از هر سخن و نوشته‌اي دريغ نمي‌كنند؟
جناب آقاي خاتمي، تا كي با اشك بنگريم و خون دل بخوريم و با هرج و مرج و توهين، تمرين دموكراسي كنيم و به قيمت از دست رفتن نظام صبر انقلابي داشته باشيم؟
جناب آقاي رئيس‌جمهور، هزاران خانواده‌ی شهيد و جانباز و رزمنده به شما رأي دادند كه رأي آن‌ها مدال سينه شماست. آن‌ها از شما انتظار برخورد منصفانه با اين مسائل را دارند و ما امروز رد پاي دشمن را در اين حوادث به خوبي مي‌بينيم و قهقهه‌ی مستانه را مي‌شنويم. امروز را دريابيد كه فردا خيلي دير است و پشيماني فردا غيرقابل جبران است.
سيدبزرگوار، به سخنراني به ظاهر دوستان و خودي‌ها در جمع دانشجويان بنگريد، آيا همه‌ی آن گفته‌ها تشويق و ترغيب به هرج و مرج و قانون‌شكني نيست؟
آيا معناي سال امام (ره) همين بود؟ آيا به همين صورت مي‌توان ميراث گرانبهاي او را حفظ كرد و آيا بي‌توجهي تعداد اندكي به نام حزب‌الله مجوزي است براي شكستن سر هر متدين و هتك حرمت آن؟
جناب آقاي خاتمي، رسانه‌ها و راديوهاي دنيا را بنگريد، آيا صداي دف و دهل آن‌ها به گوش نمي‌رسد؟
جناب آقاي رئيس‌جمهور، اگر امروز تصميم انقلابي نگيريد و رسالت اسلامي و ملي خودتان را عمل نكنيد، فردا آن‌قدر دير و غيرقابل جبران است كه قابل تصور نيست.
در پايان با كمال احترام و علاقه به حضرت‌عالي اعلام مي‌داريم كاسه‌ی صبرمان به پايان رسيده و تحمل بيش از آن را در صورت عدم رسيدگي، بر خود جايز نمي‌دانيم.
فرماندهان و خدمتگزاران ملت شريف ايران در دوران دفاع مقدس:
غلامعلي رشيد ـ عزيز جعفري ـ محمدباقر قاليباف ـ قاسم سليماني ـ جعفر اسدي ـ احمد كاظمي ـ محمد كوثري ـ اسدالله ناصح ـ محمد باقري ـ غلامرضا محرابي ـ عبدالحميد رئوفي‌نژاد ـ نورعلي شوشتري ـ دكترعلي احمديان ـ احمد غلامپور ـ‌ يعقوب زهدي ـ نبي‌الله رودكي ـ علي فدوي ـ غلامرضا جلالي ـ امين شريعتي ـ‌ حسين همداني ـ اسماعيل قاآني ـ علي فضلي ـ‌ علي زاهدي ـ مرتضي قرباني.
+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384 و ساعت 4:40 بعد از ظهر |
سلام

من  الان خیلی ناراحنم چون فردا صب باید برم اون شهری که درس میخونم بمونم تا سیزدهم که اخرین امتحانمه و وایییییییی دیگه خستم شد بس که خوندمو تو مخم نرفت. اگه این ترم درسم تموم نشه دیگه وللللش میکنم.

خوب دیگه میدونم طاقت دوری منو ندارین و از این که نیستم براتو اپ کنم دپرس شدین ولی خوب یکم تحمل کنین تا سیزدهم با دست پر بیام یه حالی بهتون بدم.

این دکتر جون هم نمیدونم این رووزا چرا یه زنگ به من نمیزنه چون خیلی کارش دارم...

اگه دیگه ندیدین منو بدونین که یا تو راه رفتن مردم یا تو راه برگشت مردم یا خودمو از دست درس  کشتم یا این که از بس به مخم فشار اوردم  سرم ترکیده

خلاصه به هر شکل ممکن که مردم حلالم کنید.

راستي يادم رفت بگم جزوه مزوه هم هيچي ندارم نميدونم از رو چي ميخوام بخونم ولي خوب اوس كريم خودش هوامونو داره

نوشته شده توسط مهندس a.sh

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1384 و ساعت 1:2 قبل از ظهر |

 

مايکل جکسون، ستاره عالم پاپ، که به اتهام آزار جنسی يک پسربچه 13 ساله در کاليفرنيا تحت محاکمه بود از کليه اتهامات وارده تبرئه شده است.
 

سخنگوی هيات منصفه بعد از ظهر دوشنبه حکم آقای جکسون را در ميان غريو شادی طرفداران وی که بيرون دادگاه تجمع کرده بودند قرائت کرد.

وی دقايقی پس از خوانده شدن حکم درحالی که برای طرفدارانش دست تکان می داد و بدون آنکه برای آنها سخن بگويد همراه خواهرش جانت، سوار اتومبيل خود شد و آنجا را ترک کرد.

هيچ حالتی در صورت وی هويدا نبود اما خبرنگار بی بی سی که در دادگاه حضور داشت می گويد آقای جکسون هنگام شنيدن حکم، اشک های خود را پاک می کرد.

آقای جکسون ساعتی قبل درحالی که رنگ پريده و نحيف به نظر می رسيد در کنار اعضای خانواده اش برای شنيدن حکم وارد دادگاه شده بود.

وی مجموعا با 10 مورد اتهام از جمله آزار جنسی يک کودک 13 ساله روبرو بود که کليه آنها را رد می کرد.

محاکمه وی در ماه فوريه در شهر سانتا ماريا، کاليفرنيا، آغاز شد و هيات منصفه در روز سوم ژوئن برای بررسی استدلال های دادستان ها و وکلای مدافع پشت درهای بسته به شور نشست.

در جريان محاکمه بيش از يکصد شاهد از جمله گوين آرويزو، شاکی مايکل جکسون و مادرش جانت، در جايگاه شهود قرار گرفتند.

دادن الکل به گوين آرويزو که در آن زمان 13 سال داشت و همچنين توطئه برای ربودن وی و خانواده اش از جمله ساير اتهاماتی بود که آقای جکسون با آنها روبرو بود.

ادعاهای قديمی تر

محاکمه پس از پخش يک فيلم مستند درباره مايکل جکسون که آن را مارتين بشير، خبرنگار بريتانيايی، تهيه کرده بود به جريان افتاد.


صدها نفر از طرفداران مايکل جکسون در بيرون دادگاه حکم تبرئه وی را جشن گرفتند

آقای جکسون در آن فيلم اذعان کرد که به کودکان اجازه می دهد در تختش کنار او بخوابند.

مارتين بشير به عنوان شاهد به دادگاه فراخوانده شد اما از پاسخ گفتن به بسياری از پرسش هايی که از وی به عمل آمد خودداری کرد.

دبی رو، همسر سابق مايکل جکسون، نيز به عنوان شاهد به طرفداری از اين خواننده سخن گفت اما دار و دسته جکسون را "لاشخورهای فرصت طلب" توصيف کرد.

همچنين مک کولی کالکين، هنرپيشه فيلم Home Alone اين مساله را که زمانی که در دوران کودکی مهمان آقای جکسون بود مورد آزار قرار گرفته رد کرد.

مايکل جکسون در جريان محاکمه، هرگز در جايگاه شهود قرار نگرفت.

قاضی رادنی ملويل که رياست دادگاه را به عهده دارد اجازه داد ادعاهای قديمی تر کودک آزاری عليه آقای جکسون نيز در دادگاه مطرح شود.

درصورتی که مايکل جکسون در کليه 10 مورد اتهام گناهکار شناخته می شد، ممکن بود به حداکثر 20 سال زندان مجازات شود.

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1384 و ساعت 7:28 بعد از ظهر |
سلام سلام سلام
آقا جان زود به داد من برسید و فسفر بهم برسونید که یه ارشمیدس دیگه در حال خلقته
حقیقت رو بخواهید بنده در یه مکانی بودم که وانی بود و دوش آبی و شرایط درست مثل شرایط کشفیات و یافتنیات ارشمیدس بود در بحر تفکر غرق بودم که ناگهان به یاد یک فرموده ای از یکی از اعاظم افتادم که روزی تکان سختی به من داد قضیه از این قرار بود که روزی یکی از اعاظم در حال گفتگو بود و من محو گفتارش بودم برای اینکه با تمرکز کامل بتوانم به تکامل روح خویش کمک نمایم ناگهان جمله ای آقا جمله ای تکرار می کنم جمله ای شنیدم که آنچنان نکان خوردم و آن تکان آن چنان دید من را نسبت به انقلاب و عظمت آن و وظیفه ام نسبت به آن و خلاصه کلا دین و سیاست وغیره عوض کرد که نگو و نپرس
جمله این بود که نمایندگان مجلس را امام زمان انتخاب فرمودند و خلاصه این که دیگه جمله ی جدیدی نیست اصلا اونقدر با اهمیت بود که همه شنیدن اما من که خیلی تکان خوردم انچنان تکانی که از مقابل تی وی پرت شدم ته آشپزخانه کله ام خورد به دیوار و بازتابش پرتاب شدن مجدد وسط اتاق خودم بود و خلاصه پهن شدم وسط اتاق و دور سرم سه چهار تا گنجشک مشتی چرخیدند و آواز خوندند و هی خوندند و تا من بتونم بگیرمشون و ببرمشون تو یه قفس بندازم که بعد برای سلامتی این عالم گرانقدر ببرم امامزاده ای جایی آزادشون کنم کلی وقتم گرفته شد و خلاصه بعد از این تکان دیگه پرده هایی از جلوی دیدگانم کنار رفت و در عالم متافیزیک برای خودم آدمی شدم و چشمها را شستم و جور دیگر دیدم
حالا برگردیم سر کشف امروز ارشمیدسی که اصلا شاید این دقیقا به خاطر همین بود که به اون جمله ها گوش جان سپردم واسه ی همین خدا این لطف رو بهم کرد و دارم میشم ارشمیدس جونم واستون بگه که ناگهان در فکر همین جمله ی مقدس بودم که کشفیدم خوب آقا جان امام زمان ما که مثل ما نیست یه کاری رو نصفه کاره ول کنه مثلا انقلاب کنه بعد دیگه ولش کنه به امان خدا یا مثلا رای بده بعد دیگه به بقیه ی قضایا کاری نداشته باشه یا حرف بزنه به عمل کردنش کاری نداشته باشه امام زمان وقتی نمایندگان مجلس رو انتخاب میکنه حتما رییسشون رو هم خودش انتخاب میکنه نمیشه که دولت انتخاب کنه رییس دولت یادش بره پس از این افکار ناگهان کشفیدم که بله من یکی از سوراخهای ته کیسه ی اقتصاد ممکلت رو در حالی پیدا کردم که اصلا رشته ی اقتصاد سرم نمیشه و این یعنی همون معجزه
خوب آقا جان وقتی دولت و رییسش رو امام زمانمون انتخاب کرده و کار ما رو هم راحت کرده دیگه چرا هی رای گیری راه میندازیم میدونید که چه قدر کاغذ و جوهر حروم میشه با هزینه این کاغذ ها و جوهر ها میشه هزارتا خیابون دیگه تو کشورای آمریکایی و اروپایی خرید و فروخت و بعد پولشو آورد داد به کمیته ی امداد که اگر تونست دو سه تا از کارتن خوابها رو در صورت یافت شدن و تمایل خودشون جمع کنه و بقیه اش هم صرف بقیه ی امور خیریه بشه حالا تشخیص مصلحتی هست که نوع امور خیریه اش رو تشخیص بده که اصلا به ما هیچ ربطی نداره و تازه غیر از این حروم شدن کاغذ و جوهر کلی هزینه ی تبلیغات و پوستر و ... هست که یه عالمه آدم مهم رو که کلی برنامه ی فرهنگی برای این مملکت دارن از کارشون میندازه و مجبورشون میکنه برن حموم موهاشونو شونه کنن عبا و کت و شلوار رنگی بپوشن و خلاصه کلی زحمت بکشن حالا خطرات احتمالی ناشی از فروریختن سقف استودیوی فیلم برداری و دماغهای دراز شده که باید عمل بشه تا به حالت طبیعی برگرده و حلقه هایی که حتما باید بخرن و دستشون کنن که موقع عکس گرفتن حتما تو عکس معلوم باشه و هزینه عینک دودی ها و خلاصه فیلمهای تبلیغاتی و همه اینهارو هم باید اضافه کرد
به علاوه مردم هم بیخود بی جهت از بس با دقت به این حرفها گوش میدن بعدا دچار گوش درد و چشم درد میشن و باید برن دکتر کلی هزینه ی درمان بدن که چون دولت کلا هزینه ی همه ی بیماری های مردم رو میده همش از جیب دولت میره حالا بعضی ها هم از خنده دل درد میگیرن و میترکن بازم کلی دردسر دیگه
خوب این چه کاریه این همه به اقتصاد مملکت نباید ضربه زد دیگه اگر از این سوراخ بزرگ که ته کیسه ی اقتصاد کشور افتاده غافل نشیم کلی سود میبریم
بعد از این کشف مهم ناگهان از حمام به بیرون دویدم و فریاد کشیدم که یافتم و یافتم و یافتم و از بس ذوقیدم که باز هم ولو شدم و همون گنجشکها اومدن و بعد که کمی آروم شدم با خودم گفتم حالا این کشف بزرگ رو چه جوری اعلام کنم ناگهان گوشم شنید که ای داد بی داد کروبی جان در سخنانش داره میگه میخواد با لباس مبدل بره به همه جا سرکشی کنه وقتی رییس شد بعد یادم افتاد که ای داد رضایی هم که همین کار رو میخواد بکنه همشونم که آدمای کاملا باسیاست و فهیم و درکیده ای هستن و بیخودکی حرف نمیزنن پس دوباره ارشمیدسیم گل کرد و کشف جدیدتری کردم و اصلا درد تاریخ رو فهمیدم اگر تا حالا دولتهای روی کار نتونستن این قول رو بدن و عمل کنن ربطی به بد قولیشون نداره که بگیم الکی از شکم سیری یه چیزی گفتن همش تقصیره ارتباطاته آقا جان
اگر شاه عباس این کارو میکرد و با لباس مبدل میرفت سرکشی اون موقع نه عکسی بود و نه تی وی بود و نه موقع تبلیغات و کاندیداتوری عکسای گنده گنده در همه مدل و همه رنگ و همه طرح وجود داشت وقتی میرفت کسی نمیشناختش دیگه اما مثلا حالا طفلک این رضایی یا این کروبی مظلوم میخوان برن با لباس مبدل اما بیگناها مثل موجوداته پیشونی سفید میمونن دیگه هر جا برن همه اونا رو میشناسن برای همین نمیتونن به قولشون عمل کنن پس من به این کشف بزرگ دست یافتم که الان برای رفع این مشکل باید همه ی کاندیداها بره گریمهای خفن بکنن مدتهای مدید تحت عمل جراحی چهره قرار بگیرن تا وقتی خواستن با لباس مبدل برن سرکشی دیگه کسی نشناستشون
خوب سوال هم داشتم اما از بس الان فکر کردم و کشف کردم فسفر مغزم ته کشید
اما لطفا تمامی کسانی که قادر به پاسخگویی به سوالات علمی و اجتماعی هستن و از درس مدنی که اون موقع ها با تاریخ و جغرافیا همراه بود حالا اسمش چی شده نمیدونم خبر دارن اعلام آمادگی کنن تا دفعه بعد سوالم رو هم بپرسم اینو هم بگم که این یه قدم بزرگ در راه پیدا شدن یک ارشمیدس در ایرانه که دیگه خارجی ها هی پز ندن که بله ما ارشمیدس داریم و اینو داریم و اونو داریم و این جوری یک مشت محکمی هم طبق رسم معمول بزنیم تو دهن بعضی ها
ممنون از دکتر جون که این کشف منو خوند و ممنون از بقیه که برام کف زدن دم همه تون گرم
عسل بانو
+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1384 و ساعت 7:26 بعد از ظهر |

رستنی ها کم نیست            منو تو کم بودیم

            خشک و پژمرده و تا روی زمین خو بودیم

گفتنی ها کم نیست              منو تو کم گفتیم

            مثل هذیان دم مرگ از اغاز چنین درهم و برهم گفتیم

دیدنی ها کم نیست          منو تو کم دیدیم

بی سبب از پاییز جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم

چیدنی ها کم نیست        منو تو کم چیدیم

وقت گل دادن عشق روی دار قالی بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم

خواندنی ها کم نیست        منو تو کم خواندیم

من و تو      خم نه و        درهم نه و       کم هم نه

                                                                                می باید با هم باشیم.

من و تو حق داریم         در شب این جنبش نبض ادم باشیم

من و تو حق داریم          که به اندازه ما هم شده با هم باشیم

گفتنی ها کم نیست...

a.sh

 

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1384 و ساعت 2:52 قبل از ظهر |
دل میرود ز دستم

                   صاحب دلان خدا را

                                        ما انقلاب کردیم

                                                           یا انقلاب ما را

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1384 و ساعت 2:41 قبل از ظهر |

شیلنگ در شعر سهراب

اهل حمامم من

پوستم مهتابی است

پدرم دلاک است

سر طاسی دارد

لنگ می اندازد

پدرم شامپویی مصرف کرد

وسپس مویش ریخت

وچه اندازه سرش براق است!

حرفه ام دلاکی ست

هدف من پاکی ست

مینشیند لب سکو ارام

یک نفر با احساس

و تصور کرده خوش پرو پاست!

کودکی را دیدم

میدود در پی صابون و لگن

ای نهان در پس در

خشک اوردم خشک!

مشتری های عزیز

لگن خاصره هاتان سالم

رخت ها را نکنید

ابمان بند امد

a.sh

 

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1384 و ساعت 2:39 قبل از ظهر |
سید ابراهیم نبوی

اصولا اداره یک کشور کار خیلی مهمی است و برای این کار مهم هر کدام از بزرگان از وسایلی استفاده میکنند.

در این برهه حساس زمانی ۵ چیز مهم که در هر کشور رهبران و روسای جمهور و غیره برای اداره کشور از ان استفاده میکنند ذیلا به عرض میرسد::::::

امریکا(جرج بوش پسر): تانک- کاپشن- سی ان ان- پرچم امریکا- تعدادی ادم عاقل.

انگلیس(تونی بلر): تلفن- لباس شیک- رابطه با امریکا- بازی با کلمات- قدارت بدون سرو صدا.

المان: حزب- حزب- حزب- حزب - حزب.

فرانسه: دموکراسی در مواقع غیر لازم- میکروفن- رابطه با اعراب- پابلو پیکاسو- کمی دشمنی با امریکا.

سوئد: عقل- سبزیجات- کارگران خارجی- سوسیال لیبرالیسم- انرپی برای اب کردن یخ های مردم.

سوریه: پرچم فلسطین- اشعار حماسی- تابلوهای حافظ اسد- معاملات سیاسی- قلیان.

عراق سابق(صدام حسین): شرف و افتخار- مسلسل- سیبیل- اشعار وطنی- میکروفن مخفی.

افغانستان طالبان: رو بنده-بیل- ریش- مسلسل- تریاک.

ترکیه: تلوزیون- سیبل جان- یک همسایه بی عرضه به اسم ایران- حزب کمی هم امریکا.

جمهوری اذربایجان: رشوه- ودکا- رشید بهبودف- مک دونالد- یک همسایه بی عرضه به اسم ایران.

روسیه(پوتین): عینک دودی- مافیا- سلمانی مخصوص رئیس جمهور- اخم- تهدید به موقع.

پاکستان: دموکراسی نظامی- شورش و وسایل سرکوب ان- هروئین- اسلام-بمب اتمی.

عربستان: نفت- خدا. قبیله- چفیه- جلوگیری از افزایش تحصیلات.

اسرائیل: مسلسل- تانک- نارنجک- گار اشک اور- حماس.

لبنان: اسلحه- موسیقی عربی- بمب ساعتی- سیعیان و مسیحیان و غیره.

ایران: دشمن- نفت-دشمن- پسته- دشمن.

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1384 و ساعت 2:30 قبل از ظهر |
وقتي گريه ميكنم تو را در ميان اشكهايم ميبينم

                                                      ولي اشك هايم را پاك ميكنم تا كسي تو را نبيند

 

 

 

 

نوشته شده توسط a.sh

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1384 و ساعت 2:13 قبل از ظهر |
بزار اول ۲ کلمه مثله بچه ادم بزنم:

age yekio didi ke vaghti dari miofti barmigardeo ba ajale miad be samtet bed0on barash azizi ........ age yekio didi ke vaghti dari gerye mikoni miad bahat ashk mirize bed0on d0ostet dare ........ age yekio didi ke vaghti dari mikhandi barmigarde negat mikone bed0on vasash ghashangi ......... va age ye vaght yekio didi ke vaghti dari ba yeki dige harf mizani tarket mikone bed0on asheghete

حالا اینو بخون:

khaharam dar koche arayesh makon\ az javanan salbe asayesh makon\ gisovan az rosari biron mariz\ bar masire didegan afsonmariz\ khaharam in lebase tang chist?\ posheshe chasbane rangarang chist?\ khaharam inghadr tanazi nakon\ ba omore shar lajbazi nakon\ dar omore khish sargardan masho\ layeghe cheshmane namardan masho\ pacheat kotaho bermodae ast\ kheshtakat chasbide ba yek jae ast\ khaharam in khate cheshm irani ast?\ emtedadash yek kami tolani ast\ khaharam range boronze range tost?\ in docheshmam 1 2 sa@ mange tost\ chake manto ta labe basan chera? \bordane del az dadasho man chera?\ khaharam man dideam CHAT mikoni\ toe chat jalbe tavajoh mikoni\ in damaghe sarbala az bahre kist?\ behtar az man az barayat mard nist

حالا  بیاید گیر بدیم به نامزد ها.

Amoo Ghalibaf!-bale-ghlie mano bafty?-bale-mardomo dast andakhty?-bale-ma'reke rah andakhty?-bale-chakhan beham bafty?-bale?Enghelab umade.-chichi ovorde?-Teryako Hashish-ba sedaye chi?-marg bar Amrika! marg bar Amrika!!!

بازم بگید دکتر بده.

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1384 و ساعت 7:19 بعد از ظهر |
 
سحر 13 ساله رييس باند فساد
 
سحر براي چندمين بار به جرم ارتباط نامشروع بازداشت شده بود. شايد به همين دليل ترسش از دادگاه و زندان ريخته بود. وقتي قاضي از آنها خواست كه وارد اطاق شوند او به دوستانش نگاهي انداخت و گفت: «ترسي ندارد فقط كمي درد دارد. صد ضربه شلاق، همين. هرچه باشد از كتك‌هايي كه از پدر و مادر و كس و كارتان مي‌خوريد دردش كمتر است! نهايت چند ماه هم به زندان مي‌رويم ولي بعد بيرون مي‌آييم. بهتر است شما اصلاً حرف نزنيد من خودم وكيل و كس و كارتان هستم.»
واقعاً جالب بود، او با صداي بلند و بااطمينان به نفس در راهروي دادگاه حرف مي‌زد.

عکس از محسن صالحی

سحر 13 سال بيشتر ندارد اما از سن 10 سالگي براي ادامه زندگي خودفروشي مي‌كند! و اين باوركردني نيست. اما روسپيگري از اين دختر سيزده ساله چهره‌اي غيرمعصوم ساخته است. بقيه اعضاي باند نيز حدود 17 يا 18 سال سن دارند.
سحر سريع‌تر از همه وارد اتاق شد. روي صندلي رديف جلو نشست و بلافاصله گفت: «جناب قاضي سريع‌تر حكم را صادركنيد و كتك را بزنيد تا ما برويم. هيچ كدام دفاعي نداريم و مي‌دانيم گناه كاريم و براي قصاص آماده‌ايم. »
تارا كه براي اولين بار به دادگاه آمده بود از ترس دست نگار را مي‌فشرد. قاضي نگاهي به آنها انداخت و گفت: «اگر مي‌خواستيد با ضربات شلاق درست شويد تاكنون از خيابان‌ها جمع شده بوديد.»
حكم صد ضربه شلاق بازهم براي سحر و دوستانش صادر شد.
سحر جلوتر از بقيه از اتاق خارج شد. دوان دوان خود را به او رساندم و از او پرسيدم: تو رييس باند هستي؟
سحر در حالي‌كه مي‌خنديد گفت: بله، خوب كه چي؟
?: از چه زماني اين باند را به وجود آورده‌اي؟
من تا به حال رييس سه باند بوده‌ام البته شما مي‌گوييد باند ما مي‌گوييم گروه دوستان.
?: تو و دوستانت شب‌ها را كجا سپري مي‌كنيد؟
من وضعيت مالي‌ام خوب است و در تهران چند آپارتمان دارم. البته آپارتمان‌ها مال پدرم است اما او سال‌هاست كه از ايران رفته و من كليد همه آنها را دارم.
?: چرا پدرت تو را با خود نبرد؟
چون اون يك زن فرانسويي دارد كه از من خوشش نمي‌آيد.
?: مادرت كجاست؟
مي‌گويند مرده است.
?: تو و دوستانت هميشه در خانه‌هاي پدرت زندگي مي‌كنيد؟
نه هر وقت دستگير مي‌شويم يكي از خانه‌ها لو مي‌رود براي همين گاهي اوقات مجبور مي‌شويم براي پيدا كردن خانه اجاره‌اي برويم پيش خاله ليلا.
?: خاله ليلا كيست؟
رييس باند شقايق. اون خيلي پولداره براي همين هم هيچ‌وقت گير نمي‌افتد.
?: پس رييس شما هم خاله ليلا است؟
نه، ولي اون به تمام كساني كه رييس باندهاي ديگر هستند كمك مي‌كند تا حق بچه‌ها پايمال نشود. چقدرسوال مي‌پرسي. بگذار راحت باشيم. اصلاً شما دنبال چي هستي؟ اين بچه‌ها هم مثل من هستند. من خودم از نه سالگي آنقدر تنها و بي‌كس بودم كه براي خودم خانواده دست و پا كردم. خانواده من اين دخترهايي هستند كه هيچ كس آنها را آدم حساب نمي‌كند. اگر هزار بار ديگر دستگير شويم بازهم حاضر نيستم آنها را تنها بگذارم چون آنها هم بدبخت هستند تازه مگر براي دخترهايي مثل ما كار ديگري هم دراين جا كه همه بيكارند، پيدا مي‌شود؟ و بي‌قيد و لاابالي مي‌رود و آدامس مي‌جود و چند مراجعه كننده ناباورانه اورا نگاه مي‌كنند كه اصلاً به سيزده ساله‌ها نمي‌آيد.

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384 و ساعت 5:31 بعد از ظهر |

تو را دوست ندارم نه دوستت ندارم

 

تو را دوست ندارم نه دوستت ندارم

اما هنگامی که نیستی

غمینم

و به آسمان آبی بالای سرت

و اخترانی که تو را میبینند

رشک می برم

تو را دوست ندارم

اما نمیدانم چرا

آنچه میکنی در نظرم بی همتا جلوه میکند

وبارها در تنهایی از خود پرسیده ام

چرا آنهایی که دوستشان دارم

بیشتر شبه تو نیستند

تو را دوست ندارم

اما هنگامی که نیستی

از هر صدایی بیزارم

حتی اگر صدای آنانی باشد که دوستشان دارم

زیرا صدای آنها

طنین آهنگین صدایت را در گوشم میشکنند

تو را دوست ندارم

اما چشمان گویایت

با آن آبی عمیق و درخشان

بیش از هر چشم دیگری بین من و آسمان آبی قرار میگیرد

آه میدانم که دوستت ندارم

اما افسوس دیگران دل ساده ام را

کمتر باور دارند

و چه بسا به هنگام گذر

میبینم که بر من میخندند

زیرا آشکارا مینگرند

نگاهم به دنبال توست

 

*************************

 

 

اینجا همیشه ابریست....!!!

 

به نام انکه باران را آفرید تا معشوق زیر آن گریه کند ، بی انکه معشوق بفهمد ....

        زیباست باران ....

                    عاشق بارانم.....

 

بـا تـو آغــاز مـي کـنـم خـوب مـن بـه نــام تـو
مـي نـو يــسـم قــصــه اي تــازه از الهـام تـو

اي شروع دلـپــذيـر مثل خورشـيد بي نـظـيـر
به تو تـقـديـم مي کنـم عشـقو از مـن بـپـذير

اي قــشــنـگ تـرين بـهانه واسـه گفتن ترانه
مـن يـه عـشـق جاودانه به تو تقديم مي کنم

در اين غربت شـبـانـه با صــداقـت عاشـقـانه
قلـبـمـو بـا ايـن تـرانـه به تـو تقديـم مي کـنم


اي طـلـوع مـــاندگار گـل هـمــيـشــه بــهــار
به تو تقديم مي کنم هر چه هست در روزگار

گفتـه ها ناگفـته هـا هـر چـه هست در باورم
بـه تــو تــقــديــم مـي کــــنـم آرزوي آخــرم

اي قــشــنـگ تـرين بـهانه واسـه گفتن ترانه
مـن يـه عـشـق جاودانه به تو تقديم مي کنم

در اين غربت شـبـانـه با صــداقـت عاشـقـانه
قلـبـمـو بـا ايـن تـرانـه به تـو تقديـم مي کـنم

 

خدا جون تو و بارون تو رو دوست دارم

 

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384 و ساعت 5:25 بعد از ظهر |
www.jaraghe.info
 
 
www.jaraghe.info
 
 
www.jaraghe.info
 
 
www.jaraghe.info
 
 
www.jaraghe.info
 
 
www.jaraghe.info
+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384 و ساعت 5:21 بعد از ظهر |
 
شون پن، بازيگر و کارگردان سرشناس آمريکايی و همسر سابق مدونا، خواننده موسيقی پاپ که به عنوان خبرنگار روزنامه سن فرانسيسکو کرانيکل برای تهيه گزارشی به ايران سفر کرده، در مراسم نماز جمعه تهران حضور داشت.
 
شون پن
شون پن از منتقدان دولت جورج بوش و مخالف جنگ عراق است
 

يکی از همراهان آقای پن، دليل سفر او به ايران را تهيه گزارشی درباره انتخابات رياست جمهوری اين کشور اعلام کرد.

آقای پن که از منتقدان دولت جورج بوش و مخالف حضور نيروهای ائتلاف به فرماندهی آمريکا در عراق است در ماه نوامبر سال 2004 نيز به عراق رفته بود که پس از سفرش گزارش مفصلی را درباره زندگی در بغداد در روزنامه سن فرانسيسکو کرانيکل منتشر کرده است.

شون پن، بازيگر فيلم هايی چون تلفات جنگ (Casualties of War) با موضوع مناقشه ويتنام که در آن خشونت سربازان آمريکايی به تصوير کشيده می شود، وضعيت عراق را به يک "جعبه باروت" تشبيه کرده بود.

وی در گزارشش سرقت، قتل، آدم ربايی و تجاوز را "رويدادهايی روزمره" عراق توصيف کرد.

آقای پن يک بار نيز پيش از شروع جنگ عراق در ماه دسامبر سال 2002 به عراق رفت.

شون پن در سال 1985 با مدونا، خواننده پر آوازه موسيقی پاپ ازدواج کرد که اين ازدواج در سال 1989 به جدايی انجاميد.

آقای پن در سال 2004 برای بازی در فيلم رود مرموز به جايزه اسکار دست يافت.

 
+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384 و ساعت 5:14 بعد از ظهر |
چرا به کروبی رای می دهيم؟

- پنجاه هزار تومان پول لازم داريم و حاضريم برای به دست آوردن آن ماهی صدهزار تومان ضرر کنيم.
- آدم حساس و عاطفی ای هستيم و در مقابل درخواست های حزن آميز کسی مه می خواهد رئيس جمهور شود، نمی توانيم مقاومت کنيم.
- خاطره خوبی از لرستان داريم و هنوز موفق به ترک کامل آن نشده ايم.
- دوست داريم زندگی مان پر از هيجان باشد.
- از تماشای دعوا کردن ديگران لذت می بريم.

-چون خیلی باکلاسه .مثلا تو تاکستان میره و جلوی یه دیوار گلی در حال خراب شدن سخنرانی می کنه .

چرا به احمدی نژاد رای می دهيم؟

- دچار مشکل بينايی هستيم و چشم مان همه چيزها را کج و کوله می بيند.
- مدتی است که دماغ مان کيپ است.
- احمدی نژاد را با کسی ديگر عوضی گرفته ايم.
- از بمب اتم بشدت خوشمان می آيد.
- نمی دانيم رئيس جمهور و گوجه فرنگی چه تفاوتی دارد.

- یه طلبه جوونی اومده بود ازش حمایت می کرد و می گفت که این آقا برای صرفه جویی در بیت المال نهار از خونه می بره و غذای شهرداری رو نمی خوره ! می خواستم بگم : دلیلش اینه که از زنش حساب میبره نه ترس از بیت المال ! نرسیدم بچه های بسیج خفه ام کنند !

چرا به مهرعليزاده رای می دهيم؟

- برايمان جنس و فرم کت و شلوار از آدمی که آنرا پوشيده است، مهم تر است.
- فرق فرماندار اردبيل و رئيس جمهور ايران را نمی دانيم.
- از خاتمی و هاشمی و خامنه ای متنفريم، اما دوست داريم روی برگ رای مان يک چيزی بنويسيم.
- کارمند تربيت بدنی هستيم و می خواهيم کارمند تربيت بدنی بمانيم.
- در کودکی يک مهرعليزاده همکلاسی مان بود که رفت زير ماشين و مرد و ما دوست داريم هميشه به ياد او باشيم.

 - چون خیلی چپیه ! و یک بار در حمایت از خاتمی زد حال دادکان (که گفته بود اگه نریم جام جهانی زیاد هم مهم نیست ) رو گرفت

چرا به قاليباف رای می دهيم؟

- چون خيلی از شوخی خوشمان می آيد.
- چون از عينک آفتابی خوش مان می آيد.
- قدرت تشخيص مان را بکلی از دست داده ايم.
- در زمان کودکی دزد به خانه مان حمله کرده و يک پاسبان مهربان ما را نجات داده است.
- به مهاجرت نخبگان ايرانی به اروپا و آمريکا علاقمنديم.

 - فکر می کنیم هر کی بیاد تو تلوزیون گریه کنه ، خاتمیه ! و یا اینکه اگه قالیباف رییس جمهور بشه سال بعد هم میریم خیابون فرشته و شام غریبان رو مثل امسال برگزار می کنیم و قالیباف باز هم میاد و لبخند میزنه ، و اصلا نفهمیدیم که تلافی پارسال رو سال بعد در میاره !

چرا به محسن رضايی رای می دهيم؟

- چون نمی دانيم دو دوتا می شود چهارتا
- چون دوست نداريم مورد تجاوز دشمن قرار بگيريم، ولی دوست داريم دق مرگ بشويم.
- قصد داريم جمهوری اسلامی را با وحشيانه ترين شکل نابود کنيم.
- بخشش نداريم و حاضر نيستيم اشتباهات رهبران جمهوری اسلامی را ببخشيم و می خواهيم کاری کنيم که آنها جهنم را در همين دنيا احساس کنند.
- می خواهيم خودکشی کنيم و فکر می کنيم وقتی ما زنده نيستيم چرا بايد ديگران زندگی خوبی داشته باشند.

- چون مخالف پیرهن آستین کوتاه هستیم .و عمرن بزاریم کسی برتی ورود به یک اداره دولتی از این جفنگیات بپوشه !

چرا به لاريجانی رای می دهيم؟

- چون از فلسفه خوشمان می آيد ولی منطقی نيستيم.
- دچار آلزايمر هستيم و گذشته را فراموش کرده ايم.
- از بچگی توسری خور بوده ايم و عادت کرديم.
- هرگز تلويزيون جمهوری اسلامی را تماشا نکرده ايم.
- دين خدا را بيشتر از خودش دوست داريم.

- می خواهیم مطمئن بشیم که عمرا تا 4 سال دیگه به تلوزیون بر نمی گرده

چرا به هاشمی رفسنجانی رای می دهيم؟

- فايده را به شرافت ترجيح می دهيم و مطمئن هستيم شرافت ممکن نيست.
- قصد داريم رهبر جمهوری اسلامی را دچار مشکل جدی کنيم.
- بيست سال قبل را فراموش کرده ايم، اما ده سال قبل را خوب يادمان است.
- آدم بسيار بدجنس و بدذاتی هستيم و شيطانی را که به نفع مان است به خدايی که دردسر دارد ترجيح می دهيم.
- فرق بين رئيس جمهور و رهبر اپوزيسيون را می دانيم و می خواهيم رئيس جمهور انتخاب کنيم.

- جهت ضدحال زدن به بچه های انجمن اسلامی و بسیج دانشگاه که این بار کاندیدا ندارن و فقط گفتن هر کی جز هاشمی ، میریم و بهش رای می دیم !

چرا به معين رای می دهيم؟

- از نظاميان بدمان می آيد، اما جنگيدن را دوست داريم.
- هم حکومت را خوب می شناسيم و هنوز خيلی از آن نااميد نشده ايم، هم اپوزيسيون را خوب می شناسيم و از آن نااميد شده ايم و هم معين را خوب نمی شناسيم و به او اميدواريم.
- از سرود ياردبستانی خوشمان می گيرد و دست خودمان هم نيست.
- ترجيح می دهيم به مشکلی که سه ماه بعد پيش خواهد آمد فکر نکنيم.
- دوست داريم همسرمان مثبت و شريف باشد، نه خوشگل و پولدار و نابغه.

- ترجیح می دهیم هر ایرانی یک مدرک عالی داشته باشد ، تا کار درست حسابی

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384 و ساعت 5:12 بعد از ظهر |
مادر داماد : ببخشین ، کبریت دارین؟
خانواده عروس : کبریت؟ کبریت برای چی؟!

مادر داماد : والا پسرم می خواست سیگار بکشه.
خانواده عروس : پس داماد سیگار می کشه.

مادر داماد : سیگاری که نه. والا مشروب خورده بعد از مشروب سیگار می چسبه.
خانواده عروس : پس الکلی هم هست؟!

مادر داماد : الکلی که نه. والا قمار بازی کرد، باخت ما هم مشروب دادیم بهش که یادش بره.
خانواده عروس : پس قمار بازی هم می کنه؟!

مادر داماد : آره ، دوستاش توی زندون بهش یاد دادن.
خانواده عروس : پس زندانم بوده؟!

مادر داماد : زندان که نه. والا معتاد بود، گرفتنش یه کمی بازداشتش کردن.
خانواده عروس : پس معتادم بوده؟!

مادر داماد : آره معتاد بود، زنش لوش داد.
خانواده عروس : زنش؟؟؟!!!

مادر داماد : آره ، چقدر آدمو سوال پیچ می کنین!!!
اصلا" ما کبریت نخواستیم.

نتیجه اخلاقی:
همیشه موقع خواستگاری رفتن کبریت همراهتون داشته باشین.

 

نوشته شده در ساعت فلان توسط a.sh

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384 و ساعت 3:36 بعد از ظهر |
رفتيو ميون شب هام منو با غم جا گذاشتي, رفتي تا ابد ميدونم, كه منو تنها گذاشتي,

 كوله بار عشق رو دوشم, رخت تنهایي  ميپوشم, ميدونم كه با غم تو تا هميشه من خموشم,

 ميدوني بي تو ميميرم, بي تو خسته اي اسيرم,

 بي تو بال من شكسته, بي تو از زندگي سيرم,

 ديگه از وقتي كه رفتي, روز و شب فرقي نداره, دل اين عاشق بي تاب, با كسي حرفي نداره,

 روزگارم بي تو تاريك, نور افتاب سرد و بي روح, دل من يه كاسه خونه دل تو سنگ يخه كوه,

 ميدونم كه بر ميگردي يه روزي اما پشيمون,

                                                    ميدوني كه زخم عشقت, تا ابد نميشه درمون,

 ميدونم كه بر ميگردي, يه روزي اما پشيمون,

                ميدوني كه زخم عشقت تا ابد نميشه درمون...

هيئت يلا شدگان

نوشته شده در ساعت فلان توسط a.sh

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384 و ساعت 1:57 قبل از ظهر |
سلام

امروز داشتم تو سايتا چرخ ميزدم يه هو يه آهنگ واسه دانلود ديدم خيلي قشنگ بود .

لينكشو براتون ميذارم كه شما هم گوشش بدين.

اسم آهنگشم عاشق و معشوق

گوش كنيد حالشو ببريد بعد بگين علي بده

http://www.b3da.com/taraneh/ordibehesht84/file/Ashegh_o_Mashoogh-alireza-Amir.mp3

نوشته شده در ساعت فلان توسط a.sh

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در جمعه بیستم خرداد 1384 و ساعت 8:44 بعد از ظهر |
لطيفه هاي انتخاباتي!
  • بهزاد نبوي را گفتند: تو و حمايت از آيت الله هاشمي؟ جواب داد: و لايمکن الفرار من حکومته!
  • شمس الواعظين و عماد الدين باقي را ندا در دادند که هان؟ دور و بر ستاد آيت الله هاشمي رفسنجاني مي پلکيد؟ شما کجا؟ اينجا کجا؟
    شمس و بقيه با گريه گفتند:
    اگر مرا رها کند،
    مرا زخود جدا کند،
    از او جدا نمي شوم!
    چکار کنم اکبرمه!
    دوستش دارم يه عالمه!
  • آيت الله هاشمي رفسنجاني در ديدار با صنف نانوا: «من خودم سالها سر و کارم با نانوايي بوده و ما هم از شما شاطرها حساب مي بريم!» (روزنامه جمهوري اسلامي، 12/4/84)
  • باز هم آيت الله هاشمي: «اگر سيستم ديجيتالي مقدور باشد و بتوانم با مردم همه استانها چند دقيقه اي (!) حرف بزنم، با کمال ميل خواهم پذيرفت!»
    (روزنامه جمهوري اسلامي، 12/4/84)

 
يک ماتريس سه بعدي!
 
1- آقازاده آيت الله هاشمي دو هفته پيش: وضع زندگي ما قبل از انقلاب هم خوب بوده و امروز هم خوب است و در آينده هم خوب خواهد بود!
(جرايد)
 
2- خود آيت الله هاشمي: همه موجودي ما با حقوقي که مي گيريم در حد زندگي متوسط است!
(روزنامه جمهوري اسلامي، 12/3/84)
 
3- دختر آيت الله هاشمي: من به جرات اعلام مي کنم که پدرم زندگي ساده و محقري دارد!
 
نتيجه اخلاقي: خانواده آيت الله هاشمي همه چيزش استثنائي هست، حتي وضع مالي اش!
 
 

 
دست نوشته هاي شيخ هاشم اکبر جاني!!

ديروز داشتم به اين فکر مي کردم که حقيقتاً بنده چقدر مظلوم هستم! آنقدر مظلوم که اين دوستان چاپلوس و پاچه خوار ما را با اميرکبير مقايسه مي کنند.
اولا يکي نيست بگويد آخر مگر اميرکبير اين همه طرح عمراني افتتاح کرد؟ آنقدر که بنده در دوران سازندگي کلنگ زدم و روبان قيچي کردم که ديسک کمر و آرتروز انگشت(!) گرفتم.
آنقدر طرح افتتاح کردم که تا چهل سال بعد هم نمي توان آنها را تکميل کرد! بعضي ها با بي شرمي تمام مي گويند نيروگاه فلان جا که فقط ديوار دور تا دور آن آماده بود را چرا افتتاح کردي؟! يکي نيست بگويد بنده کار تمام رئيس جمهورهاي بعدي را تا برنامه دوازدهم توسعه راحت کرده ام.
يعني تمام طرح هايي که حتي به ذهن کسي هم نمي رسيد را بنده پيشاپيش افتتاح نموده ام. فقط مانده بود مترو که هر چه به اين محسن ورپريده گفتم سريع تر يکجاي اين مترو را آماده کن تا بنده بيايم کل مترو را افتتاح کنم! عرضه اش را نداشت. اين شد که افتتاح مترو افتاد دست اين ممد آقاي خودمان و رئيس جمهورهاي بعدي بايد بروند به کارهاي ديگر برسند. بنده به شما اطمينان مي دهم که زحمت تمام طرح ها را من کشيده ام. هر کس هم مخالفتي دارد مي تواند يکي از سه گزينه زير را آزادانه انتخاب کند: 1- سريعا دست از سر ما برداشته و در پيشگاه ما اظهار ندامت کند. 2- به يکي از کشورهاي ديگر پناهنده شود. 3- خود را به مراجع قضايي معرفي نمايد.
ثانياً اين آقاي ميرزاتقي خان اميرکبير با تمام شاهزاده هاي مظلوم دربار آن زمان مبارزه کرد. بنده در آن زمان هم (!) اصلا اين رويه را نمي پسنديدم. گيرم که ناصرالدين شاه، شاه خوبي نبوده باشد، اما اين چه ربطي به آن شاهزادگان دارد؟ اين بزرگترين اشتباه اميرکبير بود. کلا بنده آقازاده ها را (چه از نوع شاهزاده و يا بنده زاده!) واسطه فيض خودمان بر مردم مي دانم. و بنده در دوران سازندگي اين مسئله آقازادگي را احياء کردم. اما آيا کسي در مورد اين مسئله از من تشکر کرد؟ نخير آقا، تازه خيلي ها انتقاد هم کردند (خدا از سر تقصيراتشان بگذرد، بنده که نمي گذرم!).
+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در جمعه بیستم خرداد 1384 و ساعت 6:49 بعد از ظهر |
ino bedoon ke tooye doonya yek ghalb hast ke faghat be khatere to mitape va oon ghalbe khodete!!!

del be donbale hame man be donbale delam dele man male hame vali man male delam

khahesh mikonam ta akhar bekhon(yeki bood yeki nabood. toye in irane ma akhond nabood. hame mehraboon boodand, dood nabood dozdi nabood. doroeo dorogh nabood. migan yeho Roh omad! migoft ke man khodaeam! akhe ke resid sale siyah, Rohe siyah ,cheshmaro bast! sandogharo poshte sare ham gozashto raft. migoft begin ari ya na,akh ke nagoo javabe on, hokme habse azadi bood. 27 sale ke too zendone hala mikhan hokmesho bedan , midooni chiye? Khak kardane azadiye! 27 khordad Tahrime entekhabat, azadiye AZADI. payandeh IRAN

 

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در جمعه بیستم خرداد 1384 و ساعت 5:51 بعد از ظهر |

ghese az koja shoro shod * az chato maile shabone * az pm dadan to roomo * ye salame asheghone ** on shodam be mehraboni * ke begam ba to michatam * ta begam bemoni on line * az ferend liste ghashangam ** baz off haye asheghoneh * email haye bi neshoneh * in yahoo kashki * haminjori bemoneh ** baz off haye asheghoneh * email haye bi neshoneh * in yahoo kashki * haminjori bemoneh ** eshghe to baraye ghalbam * avalino akharine * toei tanha hamzabonam * ke hamishe nazanine * age on line * age off line

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در جمعه بیستم خرداد 1384 و ساعت 5:48 بعد از ظهر |

با من بخون از عشق ای آخرين معشوق

که برای رسوايی دنبال بهونم

با بوسه ای آروم خوابم رو دزديدی

تو شدی تعبيير رويای شبونم

من تو نگاه تو دنيامو می بينم

 فردای شيرينم نازنين من

چشمای تو افسانه نيست

که تموم خواب و خيالم بود

تقدير من عشق تو شد

 که هميشه فکر محالم بود

شبهای تنهاييم همرنگ گيسوته

آغوشتو وا کن بانوی مهتابی

دلواپسی هامو با خنده ای کم کن

که تويی پايان ترديد و بی تابی

من تو نگاه تو دنيامو ميبينم

چشمای تو افسانه نيست

که تموم خواب و خيالم بود

تقدير من عشق تو شد

 که هميشه فکر محالم بود

فردای شيرينم نازنين من

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در جمعه بیستم خرداد 1384 و ساعت 3:37 بعد از ظهر |

Garden of love

 

As we walk hand in hand through my

Garden

I feel safe being with you

It is the closest I've ever been to heaven

In my heart our love just grew

 

The flowers , the trees and you by my

Side

Brings me to my knees . . . . . my love I

Can't hide

 

As I show you my special place

It is only with you this I share

Remembering each smile upon your

Face

I know I shall always find your love

Right there

The flowers , the trees and you by my

Side

Brings me to my knees . . . . . my love I

Can't hide

Oh what a perfect day with few clouds

In the sky

Two lovers laughing . . . . . sharing one

How blissful our love is and I know

Why

Our hearts sing as we whisper and

Mutter . . . . .

The flowers  , the trees and you by my

Side

Brings me to my knees . . . . . my love I

Can't hide

Love to the fullest ; enjoy what each

Day may bring

A simple caress , a kiss that we share

Back in the joy and love that only the

Two of us can sing

For we have left our heart open and

Bare

The flowers  , the trees and you by my

Side

Brings me to my knees . . . . . my love I

Can't hide

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1384 و ساعت 10:49 بعد از ظهر |
هر یک از مافرشته هایی هستیم که تنها یک بال داریم فقط هنگامی قادر به پروازیم که به یکدیگر بپیوندیم.

                    لوچیائو دو کرسنترو

من گمان میکردم

دوستی همچون سروی سر سبز

چهار فصلش همه آراستگی ست.

من چه میدانستم

هیبت باد زمستانی هست.

من چه میدانستم

سبزه می پژمرد از بی آبی

سبزه یخ میزند از سردی دی.

من چه میدانستم

دل هر کس دل نیست

قلب ها ز آهن و سنگ

قلب ها بی خبر از عاطفه اند.

                                                 حمید مصدق

نوشته شده در ساعت فلان توسط a.sh

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در سه شنبه هفدهم خرداد 1384 و ساعت 0:24 قبل از ظهر |
شمع دانی به دم مرگ

به پروانه چه گفت

گفت: ای عاشق دیوانه

فراموش شدی

سوخت پروانه ولی

خوب جوابش را داد

گفت: طولی نکشد

تو نیز خاموش شوی

نوشته شده در ساعت فلان توسط a.sh

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در سه شنبه هفدهم خرداد 1384 و ساعت 0:14 قبل از ظهر |
در قمار زندگی عاقبت ما باختیم

                    بس که تک خال محبت بر زمین انداختیم

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در سه شنبه هفدهم خرداد 1384 و ساعت 0:12 قبل از ظهر |

دوباره شب شدو من بیقرارم

کانکت کن زود بیا. در انتظارم

بیا من امدم پای مسنجر

شدم محسور آوای مسنجر

بیا هارد دلت را ما ببینیم

گلی از کنج هوم پیجت بچینیم

بیا آیکون نمای بی نشانم

که من جز آدرس میل ات ندانم

بیا امشب کمی آن لاین باشیم

ویا تاصبح تا سان شاین باشیم!!!

بیا فرهاد بی تو باز غش کرد

و حتی هادر دیسکم هم کرش کرد

بیا ای عشق دات کام عزیزم

به پای تو دبلیوها بریزم!!!

مرا در انتظار خویش مگذار

وبا زاندازه آن بیش مگذاز

بیا ای حاصل سرچ جهانی

بیا اجرا کن آن فایل نهانی

بیا در دل تو را کم دارم امشب

حدودا صد مکی غم دارم امشب!!!

***

اگر آیی دعایت مینمایم

دعا تا بی نهایت مینمایم

اگر آیی دعای من همین است

و یا نقل به مضمون اش چنین است:

مبادا لحظه ای دی سی شوی یار

جدا از آن پی سی شوی یار!!!

مبادا نام مارا پاک سازی

و کاخ آرزو را خاک سازی

بمان تا جاودان اندر دل من

بمان تا حل شود هر مشکل من...

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در دوشنبه شانزدهم خرداد 1384 و ساعت 11:53 بعد از ظهر |
ترجمه سوره ادم:

و همانا گاو را آفريديم تا انسان هيچ وقت احساس نكند خيلي نفهم است و الاغ را آفريديم تا خوشحال باشد كه از انسان خر تر هم هست و موش را تا فكر نكند خيلي ترسو است و ميمون را تا هيچ وقت احساس نكند اوست كه بي دليل ميخندد . خداوند داناست و زندگي زيباست و شما نميدانيد و خداوند تواناست و همانا شما را آفريديم چون زورمان ميرسيد.

اي كساني كه ايمان آورده ايد اينقدر زوور نزنيد زورتان نميرسد و اين همين است كه هست اگر نميخواهيد برويد بميريد و اگر ميخوهيد پس بگير نق نزنيد . اينقدر فكر نكنيد كارتان را بكنيد و با خودتان حال كنيد شايد رستگار شويد.

نوشته شده در ساعت فلان توسط a.sh

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در دوشنبه شانزدهم خرداد 1384 و ساعت 0:17 قبل از ظهر |
لطفا نظرات، پیشنهادات و انتقادات خود را فقط با این اي دي bache_sertegh4255@yahoo.com مطرح نماييد. لطفا اي دي هاي ديگر سازمان را اشغال نكنيد. اين اي دي فقط جهت روابط عمومي ساخته شده و ارزش ديگري ندارد.

با تشكر a.sh

نوشته شده در ساعت فلان توسط a.sh

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در یکشنبه پانزدهم خرداد 1384 و ساعت 11:55 بعد از ظهر |
یه لینک توووووپ!!!

سلام  امروز میخوام یه لینک از ویدئو های ابی براتون بزارم که برای بم خوندش. حجمش یکم زیاده ولی ارزش دانلود کردنو داره.

راستی  باید ببخشین که دیر به دیر میام یه حالی به این بلاگ میدم اخه نا سلامتی الان تو فرجه ها هستم دارم خیر سرم درس میخونم

خو اینم از لینک: ftp://deldard.myftp.org/ebi%20-%20live%5Bbamm%5D.wmv برید حالشو ببرید. بعد دکتر جون بگو  علی بده.

راستی از همینجا  باید ورود عارفانه ناهید جون رو به جمعمون تبریک بگم. ایشلا که کنار هم بتونیم اینجا رو خوب بگردونیم.

قربون همتون که با سیل نظراتون ما رو شرمنده خودتون میکنید.

نوشته شده در ساعت فلان توسط a.sh

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در یکشنبه پانزدهم خرداد 1384 و ساعت 11:49 بعد از ظهر |
سلام

اقا واسه تمام پیغام ها ممنون.

۱. اول اون رستم دستان که گفتن اینجا چیزی واسه دیدن نداره.

اولا مثل اینکه بازم رخشت پنچر شده که انجور اعصابت به هم ریخته. ثانیا تو که با این سایت هال نمیکنی اصلا قلت میکنی بیای انیجا.

در پایان هم باید بگم خاک تو سر تهمینه . که تورو زاییده.

۲. :][][\][@][=][   : اخه اینم شد اسم ؟. این خانوم ادعا دارن واسه نوشته های دوست خوبم میان اینجا.  

اینم در نوع خودش جالبه . به هر حال از ایشونم ممنونم.

۳.:ئشقغشئ: اینم یه اسم دیگه .من نمیدونم این اسامی از کی مرسوم شده. ولی بازم از ایشون تشکر میکنم.

۴.از افتخارات این وب لاگ میشه به این مورد اشاره کرد که این سایت اونقدر معروف شده که شخصیت مهمی مثل خانوم نیکول کیدمن میان اینجا و با منه دکتر دل شکسته همدردی میکنن. ای اسمون این خوشی رو از ما نگیر.نیکول جون بازم مرسی.

۵.عسل بانو: بابا شما تا کی میخوای همین طور مارو شرمنده کنی؟. واسه همه چیز ممنون. بچه ها هتمن به وبلاگ این دوست خوبه من سر بزنید.

۶.ضحی:از اینکه به ما سر زدین ممنون. بازم بیا.

۷. رفیق شفیق ما  اقا فرزاد گل. شما تاج سر ما هستی عزیزم.

۸.امیر جون از شما هم تشکر میکنم.

بازم برمیگردم: راستی تا یادم نرفته عضو جدید بلاگ ناهید خانوم رو معرفی میکنم. ایشون با امضای ناهید تربچه . مطالب خودشون رو مینویسن.

 ناهید جان بهhttp://www.bia2tabebinamet.blogfa.com

خوش اومدی.

واست ارزوی موفقیت میکنم.

دکتر جون.

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در شنبه چهاردهم خرداد 1384 و ساعت 4:15 بعد از ظهر |
سلام

ناراحتم

ناراحتم

ناراحت.

اخه این رسمشه؟

تا حالا ۱۰۰۰ نفر این بلاگ ما رو دیدن .

ولی فقط ۱۰ نفر پیغام گزاشتن . اخه این درسته؟
این عدالته؟

 

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1384 و ساعت 5:45 بعد از ظهر |

درصد بندی فعالیت های  مغزی پسر ها پس از ورود به دانشگاه:

1.    5% بهداشت

2.    2% درسخوانی

3.    3% حضور در کلاس

4.    10% ولگردی

5.    10% ژل اتوسا

6.    10% چشم چرانی

7.    40% ازدواج و همسریابی . در سایر موارد دختر بازیچ

8.    20% به علت استعمال دخانیات و مصرف الکل تخریب شده است.

 

درصد بندی فعالیت های  مغزی دختر ها پس از ورود به دانشگاه:

1.    2% حضور در فعالیت های علمی

2.    3%یک رو بودن و بی شیله پیلگی

3.    5% تکان دادن سر در مواردی که چیزی را متوجه نمیشوند.

4.    10% درسخوانی (در صورت داشتن انگیزه این مقدار بیشتر میشود)

5.    10%افکار پوچ و بی معنی

6.    10%حضور در اماکن عمومی

7.    40%تهیه لوازم ارایشی مرغوب

8.    20%حضور در جلسات شبانه خوابگاه (غیبت)

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در شنبه هفتم خرداد 1384 و ساعت 3:38 بعد از ظهر |

از بیانات دکتر جون (ل) {لعنت الله الیه}

فقط برای دانشجویان عزیز:

آموزش دلبری :

برای اقایان:

1.     قبل از انجام هر حرکت کسافت کاریهای گذشته خود را بار دیگر به یاد اورده و با تجربه عمل کنید.

2.     سعی کنید تا میتوانید مرموز باشید

3.     خیلی ساده و بدون جلب توجه خود را به مورد نزدیک کنید.

4.     به منظور بالا رفتن سطح ایمنی از دقتر فرهنگ دوری فرمایید.

5.     با دوستان او زیاد گرم نگیرید چون عامل حسادت است.

6.     در اولین روز ملاقات 2 کار را در اولویت قرار دهید / یا خود را بچه پول دار و البته زبون دار معرفی کنید. یا یک انسان ساده و بی شیله پیله. در مورد دوم اگر کمی خل بازی در بیاورید . ای بدک نیست.

7.     همواره لبخندی هرچند ساختگی بر روی لب داشته باشید.

8.     از همه چیز او حتی بینی زشت و کریه او تعریف کنید.

9.     بعد از اشنایی اولیه از یکی از عبارات زیر بطور اتفاقی استفاده کنید: 1 دیونتم 2 میخوامت 3 میمیرم برات 4 جیگرم. به این عمل  ترکاندن لاو گفته میشود.

10.                         بزرگترین اشتباه ممکنه این است که به ارایش او گیر دهید .

11.                        در هنگامی که غیبت میکند 2 گوش اضافه قرض کنید و همچون یک حیوان دست اموز حرف های او را تایید کنید.

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در شنبه هفتم خرداد 1384 و ساعت 3:35 بعد از ظهر |

هستی

هستی .اگه نباشی کارم دیگه تمومه

                                          با من بمون همیشه پریه این زمونه

چشمات چراغ راهم  .تو بازیه زمونه

                                          وقتی کنارم هستی سلطه غم تمومه

تو مث گل قشنگی . تازه خوش اب و رنگی

                                         با تو . کنارت هستم . تا اخر زندگی

قصه بگو دوباره . با من بخون ترانه

                                         به من بتاب دوباره. اهای اهای ستاره

بازم داری میخندی. وای که چقدر قشنگی

                                         با این همه هواخواه. فقط با من یرنگی

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در شنبه هفتم خرداد 1384 و ساعت 3:32 بعد از ظهر |

تنهایی

تنهایی تمومه وجودمه.... منو تنهام بزاری

این تمومه بود و نبودمه.... منو تنهام بزاری

دارم مثه یه قصه میشم .... قمگینترین قصه هاست

                                  دردام همیشه  بی صداست

یه مرد بی ستاره.... که دلخوشی نداره

.

.

.

راهیم . راهی جایی

که پر از زمزمه باشه

اونجا خوشبختی یه دنیا

قد سهم همه باشه

من اگر تلسم نبودم

واسه تو یه اسم نبودم

پای حرفات مینشتم

دل به پیغومت میبستم

توی تنگنای نفسهام

زخم دردی ریشه داره

که تو هق هق غریبم

منو راحت نمی زاره

تنهایی تمومه...

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در شنبه هفتم خرداد 1384 و ساعت 3:32 بعد از ظهر |
آزمون سنجش آموزش کشور، آزمون استخدامي كارشناسي ارشد دستياري 
 
 
 
تست های فرهنگی هنری

هنرپيشه معروف سينما ؟
الف) محمدرضا گلزار
ب) محمدرضا علفزار
ک) محمدرضا گندمزار
ش) محمدرضا دشت
 
هنرپيشه مرحوم سينما ؟
الف) رضا ژيان
ب) رضا ماکسيما
ک) رضا فولکس
ش) رضا خاور
 
هنرپيشه مرحوم فيلم “ممل آمريکايي” ؟
الف) نعمت الله گرجي
ب) نعمت الله ساقه طلايي
ک) نعمت الله شيرين عسل
ش) نعمت الله مينو
 
هنرپيشه زن معروف سينما ؟
الف) هديه تهراني
ب) کادوي تهراني
ک) چشم روشني تهراني
ش) قابل نداره تهراني
 
بازيگر چشم روشن سينما و تلوزيون ؟
الف) پارسا پيروزفر
ب) فارسا فيروزپر
ک) پارسا پيروزپر
ش) فارسا فيروزفر
 
يکي از آهنگ هاي منصور ؟
الف) ديوونه
ب) … خل
ک) منگل
ش) عجوج مجوج!
 
خشايار اعتمادي چه سبکي مي خواند ؟
الف) پاپ
ب) اسقف
ک) راهبه
ش) موبد
 
 
 
تست های ورزشی
 
مربي و بازيکن اسبق پرسپوليس ؟
الف) علي پروين
ب) علي شهين
ک) علي مهين
ش) علي دمبه
 
کشتي گير گردن کلفت ايران ؟
الف) عباس جديدي
ب) عباس قديمي
ک) عباس نيو
ش) عباس آپ تو ديت
 
تيم فوتبال آباداني ؟
الف) نفت آبادان
ب) بنزين آبادان
ک) گازوئيل آبادان
ش) استقلال اهواز
 
باشگاه انگليسي ؟
الف) ميدلزبرو
ب) ميدلزبيا
ک) ميدلزبودي حالا
ش) ميدلزپاشو برو گمشو
 
بازيکن بوسنيايي سابق بايرن مونيخ ؟
الف) حسن صالح حميدزيچ
ب) حميد صالح حسنزيچ
ک) حسن حميد صالحزيچ
ش) بابا چند نفر به يه نفر ؟؟؟
 
دروازه بان انگليس در جام جهاني ١٩٩٨ فرانسه ؟
الف) ديويد سيمن
ب) ديويد سيمثقال
ک) ديويد سيگرم
ش) ديويد سيتن
 
مهاجم سال هاي دور منچستر يونايتد ؟
الف) اندي کول
ب) اندي سرشانه
ک) اندي پشت بازو
ش) اندي مرسي هيکل
 
مهاجم تيم ملي هلند و آرسنال ؟
الف) دنيس برگکمپ
ب) دنيس اروين
ک) دنيس وايز
ش) دنيس تريکو
 
 
 
تست های علمی تفريحی
 
مساحت دايره چقدر است ؟
الف) ٢ متر
ب) ٥/٢ متر
ک) بيشتره
ش) صبر کن بپرسم
 
سرعت نور چقدر است ؟
الف) خوب است
ب) بد نيست
ک) شما چطوري ؟
ش) چه خبر ؟
 
کدام عبارت زير بايد فيلتر شود ؟
الف) cosx
ب) 2sin2x
ک) cotghx
ش) tg3x
 
کدام دانشمند جاذبه زمين را کشف کرد ؟
الف) نيوتن
ب) کيلوگرم
ک) متر بر مجذور ثانيه
ش) نيترات مس
 
ماري کوري کاشف چه بود ؟
الف) اورانيوم
ب) آلومينيوم
ک) آلمانيوم
ش) لوئي پاستور
 
در بيت زير چه صنعتي به کار رفته است ؟
“بي وفايي ، بي وفايي ، دل من از غصه داغون شده”
الف) ايهام
ب) صنعت نفت
ک) صنعت پتروشيمي
ش) صنعت آبکش سازي
 
شاعر قرن ده دوازده؟
الف) هاتف اصفهاني
ب) ابي اصفهاني
ک) اندي اصفهاني
ش) سياوش قميشي اصفهاني
 
فعل “خوردن” را صرف کنيد ؟
الف) چشم
ب) صرف شده
ک) ميل ندارم
ش) نوش جان
 
يکي از وسايل مربوط به فيزيک که در عينک ، تلسکوپ و ميکروسکوپ به کار ميرود ؟
الف) عدسي
ب) کاچي
ک) فرني
ش) لوبيا با دوغ
 
دانشمندي که بين بار الکتريکي و جرم الکترون ها و سرعت حرکت آنها رابطه اي نوشت ؟
الف) تامسون
ب) واشنگتني
ک) بمي
ش) شهسواري
 
شاخه اي از علم فيزيک ؟
الف) مکانيک
ب) باطري ساز
ک) بوسترساز
ش) کمک فنرساز
 
نويسنده “منطق الطير” کدام شاعر است ؟
الف) عطار نيشابوري
ب) نجار نيشابوري
ک) سمسار نيشابوري
ش) کوپن فروش نيشابوري
 
يکي از اشکال ماده ؟
الف) گاز
ب) يخچال
ک) بخاري
ش) ماشين ظرف شويي
 
نام ديگر اسيد فرميک ؟
الف) جوهر مورچه
ب) جوهر مورچه خوار
ک) جوهر پلنگ صورتي
ش) جوهر سرندي پيتي
 
نام گاز سرد کننده يخچال هاي قديمي ؟
الف) فرعون (فرئون)
ب) نمرود
ک) ابرهه
ش) خسرو پرويز
 
نام ديگر گازهاي بي اثر مثل هليم ، نئون و … ؟
الف) گازهاي نجيب
ب) گازهاي سر به زير
ک) گازهاي باوقار
ش) کلا بچه هاي خوبي هستن
 
 
وقت شما به پايان رسيد . لطفا ماوس های خود را بالا بگيريد!
+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در شنبه هفتم خرداد 1384 و ساعت 3:30 بعد از ظهر |
من هم دومین عضو از بچه های این گروه خفنم a.sh.

ما اومدیم اینجا که بمونیم...

این سایت به هیچ گروه یا حزب سیاسی فرهنگی اجتماعی ورزشی و ... وابسته نیست. ما به خودمون وابسته ایم.

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در جمعه ششم خرداد 1384 و ساعت 3:44 بعد از ظهر |

سلام برو بچ

یه توضیح کوچولو:

این بلاگ توسط من و 3  تا از دوستای  خوبم  نوشته میشه . اما مدیریت این بلاگ با من یعنی دکتر جونه.

اگه حرفای این بلاگ به مذاق بعضیا خوش نمیاد میتونن برن گمشن و دیگه اینجا نیان.

اینجا از قوانینه هیچ حذب و جبهه خاصی حمایت نمیشه . پس ما رو به هیچ ناکجا ابادی نسبت ندید.

قربون هرچی ادمه چیز فهم و با مرام.

DR.Z

حالشو ببرید.

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در پنجشنبه پنجم خرداد 1384 و ساعت 5:26 بعد از ظهر |

 

@ به تركه ميگن فرق كچل با هواپيما چيه؟ ميگه : كچل كه فرق نداره!

هاواپيما هم نكته اينحرافيه!!

 

به ملا نصرالدين گفتن : بابا اين خانمت رو كنترل كن.خيلي اين خونه

واون خونه ميره..ملا گفت: كو؟ پس چرا خونه خودمون نمي آد؟

 

تركه ميره مكه؛ وقتي برميگرده رفقاش ميپرسن: تعريف كن چجوريا بود؟ تركه

ميگه: ايلده باز خدا نبود، ملت همه تو حياط ولو بودن!!!

 

 

سه تا پسره با هم كل گذاشته بودن، اولي ميگه: باباي من مهم‌ترين آدم مملكته.

دوتاي ديگه ميپرسن: مگه بابات چيكارس؟ ميگه: باباي من رئيس‌جمهوره.

هر قانوني كه بخواد گذاشته بشه روبايد اول باباي من امضا كنه. دومي ميگه:

برو بابا حال نداري. باباي من عمري پوز باباي تورو ميزنه! اوليه ميگه:

مگه بابات چيكارس؟ پسره ميگه: باباي من نمايندة مجلسه.. تا باباي من راي

نده، عمري قانوناي باباي تو تصويب نميشن. سومي برميگرده ميگه: باباهاي

شما جلوي باباي من پشم هم نيستن! اون دو تا ميپرسن: مگه بابات چيكارس؟

پسره ميگه: باباي من سرباز صفره... جلوي خيابون واميسته، پونصدتومن

ميگيره، ميشاشه به قانون باباهاي هردوتون!!!

 

 

 

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در پنجشنبه پنجم خرداد 1384 و ساعت 5:25 بعد از ظهر |

 

به ترکه ميگن برو رو دايو استخر شيرجه بزن تو آب، بعدش بيا بالا شامپو گلرنگ

رو تبليغ کن. خلاصه ميره بالا و شيرجه ميزنه، منتها از بخت بد کلش ميخوره

بهکف استخر... بعد يك مدت بالاخره مياد بالا، رو ميكنه به دوربين، ميگه:

ميخوام سالاد درست کنم.

تركه هر روز زنگ يك كليسا رو مي‌زده و در مي‌رفته. آخر پدر روحاني شاكي

ميشه،‌ يك روز پشت در كمين مي‌كنه، تا تركه زنگ مي‌زنه، ‌خرشو مي‌گيره.

تركه حول ميشه ،‌ با تتپته ميگه: ببخشيدمنزل اقاي مسيح؟، ‌عيسي هستش؟!!

 

 

تركه تو يك شب برف و بوراني داشته از سر زمين برميگشته خونه، يهو ميبينه

يكجا كوه ريزش كرده، يك قطار هم داره ازون دور مياد! خلاصه جنگي

لباساشو درمياره و آتيش ميزنه، ميره اون جلو واميسته. رانندة قطاره هم كه

آتيشو ميبينه ميزنه رو ترمز و قطار وا ميسته. همچين كه قطار واستاد، تركه يك

نارنجك درمياره، ميندازه زير قطار، چهل پنجاه نفر آدم لت و پار ميشن! خلاصه

تركه رو ميگيرن ميبيرن بازجويي، اونجا بازجوه بهش ميتوپه كه: مرتيكة خر!

نه به اون لباس آتيش زدنت، نه به اون نارنجك انداختنت! آخه تو چه مرگت

بود؟! تركه ميزنه زير گريه، ميگه: جناب سروان به خدا من از بچگي اين

دهقان فداكار و حسين فهميده رو قاطي ميكردم

به رشتیه ميگن اعضاي خانوادتو نام ببر، ميگه: صاايران، امرسان، موبايل،

آمريكا!! ميگن: مرتيكه اين كس‌شعرا چيه ميگي؟! رشتيه ميگه: آخه

شما نميدوني؛ صاايران دختر كوچيكمه، هر روز بهتر از ديروز! امرسان دختر

بزرگمه، زيبا جادار مطمئن! موبايل خانمه، كه هيچ وقت در دسترس نيست!

آمريكا هم خودمم، كه هيچ غلطي نميتونم بكنم

 

 

- تهرونيه و اصفهانيه و قزوينيه ميميرن، اون دنيا ميرن كارنامة اعمالشون رو

ميگيرن، ميبينن بدجوري افتضاحه و اگه اين ريختي پيش بره هر سه تايي از قعر

دوزخ سر در ميارن! خلاصه ميرن پيش جبرئيل و كلي خايه مالي ميكنند كه بابا

يك فرصت ديگه به ما بدين بلكه جبران كنيم و آخر مخ جبرئيل رو ميزنن و راضيش

ميكنن كه يك فرصت ديگه بهشون بده، منتها با يك شرط و اون اينكه اگه اينبار يك

دفعه تهرونيه خانوم بازي كنه، اصفهانيه دنبال پول باشه يا قزوينيه قزويني بازي در

بياره، درجا سنگ ميشه و صاف از ته جهنم سر در مياره! خلاصه سه تايي

برميگردن رو زمين و خوشحال و خندان داشتن ميرفتن كه يهو چشم تهرونيه

ميخوره به يك كس‌ اساسي و هرچي ميخواد جلوي خودشو بگيره نميشه و آخر

ميره يك تيكه بهش ميندازه.. تيكه انداختن همان و درجا سنگ شدن همان!

قزوينيه و اصفهانيه خوب حساب كار دستشون مياد، يك نگاه به هم ميكنند و راه

ميافتند. يخورده جلوتر اصفهانيه يك 100 تومني رو زمين ميبينه، هي با خودش

چك و چونه ميزنه، آخر ميبينه راه نداره... خم ميشه ورش داره، يهو قزوينيه

ميگه: آي بالام‌جان! خدا ازت نگذره كه هردومون رو سنگ كردي!!!

 

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در پنجشنبه پنجم خرداد 1384 و ساعت 5:14 بعد از ظهر |

افسوس!

 

هنوز بيگانه اي با من اي آنکه عمري را با من تو سر کردي اما چه بود اين عمر ؟

تنها گذشت و رفت بي آنکه حتي هم عاشق به من گردي

خود آمدي روزي و خود ناگه برگشتي

روزي از عشق لبريز يک روز پر از نفرت

روزي لبريز از خواهش روزي از منت پر

اين روزگار تلخ آمد و برفت اما

اما هنوز بيگانه اي با من کاش ميشناختمت کاش آن نگاه خيس از اشک چشمانت رو

باور نميکردم

کاش آن قضا ها آن باور کن ها .... و زمزمه هايت رو باور نمي کردم

آن اشک نبود در تو ....

در خشکي صحراي چشمانت آن اشک سرابي بيش نبود

و آن گل که از تو من دادم به گلدان قلبم افسوس که خار گشت

و آن دو دستاني که در گمان من دستان عاشق بود ....افسوس که عاشق

نبودند آن دستان حلقه داري به دور قلبم بود که بعد از رفتن تو عمر قلبم به پايان

رسيد
+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در پنجشنبه پنجم خرداد 1384 و ساعت 4:49 بعد از ظهر |

رستم و افراسياب 2003!

 

كـنــون رزم Virus و رســتــم شـنــو******** دگــرها

شنـيدسـتي ايـن هـم شنــو

كــه اسـفــنـديــارش يــكـي Disk داد******** بـگـفـتـا بـه رسـتـم

كه اي نــيـكـزاد

در ايـن Disk بـاشـد يـكــي File نــاب ********كـه

بــگرفـتــم از Site افـراسـيــاب

بـرو حـال مي كـن بـديـن Disk، هـان!********كـه هـم نـون و

هـم آب باشد در آن

تـهـمتـن روان شـد ســوي خـانـه اش********شــتــابـان بـه ديـــدار

رايــانـه اش

چــو آمـــد بــه نــزد Mini Tower اش******** بــزد

ضـربـه بـر دكــمه Powerاش

دگـر صـبـر و آرام و طـاقـت نـداشـت******** مر آن Disk را

در Driveاش گذاشت

در آن Disk ديــدش يـكـي File بـــود ********بـزد

Enter آنــجــا و اجــرا نــمـود

كز آن يك Demo شد پس از آن عيان******** ابــا فـيلـم و

مـوزيـك و شرح و بيان

به نـاگه چنان سيـستـمش كـرد Hang********كه رستم در آن ماند

مبهـوت و منگ

چـو رسـتـم دگـر بـاره Reset نــمـود********* هـمي كرد

Hang و هـمان شد كه بود

تــهـمــتــن كـــلافـــه شـــد و داد زد******** زبــخـت بـــد خــويــش

فــريــاد زد

چــو تـهـمـينـه فـريـاد رسـتـم شـنـود******** بـيـامـد كـه لـيــسـانـس

رايـانـه بـود

بـدو گـفـت رسـتم بـدو هـمه مشكـلش********وز آن Disk و

بـرنـامـه خـوشكـلـش

چـو رسـتـم بــدو داد قــيچـي و ريـش********يـكـي ديـسـك

Bootable آورد پيـش

يــــــكــي Toolkit، Hard انــــــــدرش ********چــو

كــودك كـه گردد پــي مـادرش

بـه نـاگــه يــكـي رمــز Virus يــافــت ********پـي حــذف

امــضاي ايـشان شتـافـت

چــو Virus را نــيــك بــشـنـاخـتـــش ********مـــر از

Boot Sector بـر انـداخـتـش

يـكـي ضـــربـه زد بـر سـرش Toolkit ********كــه هــر

Byte آن گشـت هشـتاد Bit

بــه خـــاك انــدر افـــكـنـــد Virus را********* تــهـمـتـن

بــه رايــانـه ضـد بوس را

چـنـيـن گفـت تـهـمـيـنـه بـا شـوهـرش********كـه ايـن بـار بـگـذشـت از

پـل خـرش

قـسـم خـورد رسـتـم بـه پـروردگـــار********* نـگــيـرد دگــر

Disk از اسـفــنـديـار

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در پنجشنبه پنجم خرداد 1384 و ساعت 4:47 بعد از ظهر |

سير تاريخي مهريه:

 

عصر شكار: 20 كيلو گوشت دايناسور، 40 كيلو گوشت اژدها.

 

عصر كشاورزي: 24 دست تبر سنگي، 24 دست تيغه و داس جنگي.

 

عصر فلز: 70 ورقه مسي، 50 تا خنجر مفرغي و سرگرز آهني.

 

عصر بخار: 30 هزارتومان، يك جلد قرآن.

 

عصر صنعت: 1 ميليون پول، 14 سكه طلا، يك اتومبيل.

 

عصر كامپيوتر: هم وزن عروس خانم سكه طلا!!!

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در پنجشنبه پنجم خرداد 1384 و ساعت 4:46 بعد از ظهر |

 

کاش چون

پاييز بودم،

کاش چون پاييز بودم...

کاش چون پاييز، خاموش و ملال

انگيز بودم...

برگهاي آرزوهايم يکايک زرد ميشد،

آفتاب

ديدگانم سرد ميشد،

اسمان سينه ام پر درد ميشد...ناگهان

طوفان اندوهي به جانم چنگ ميزد،

اشکهايم همچو باران

، دامنم را رنگ

ميزد...

وه... چه زيبا بود اگر پاييز بودم...

وحشي و پر شور

و رنگ آميز بودم...

شاعري در چشم من ميخواند شعري

آسماني...

در کنارم قلب عاشق شعله ميزد

، در شرار آتش دردي

نهاني...

نغمه من، همچو آواي نسيم پر شکسته،عطر غم مي ريخت بر

دلهاي خسته...

پيش رويم:

چهره تلخ زمستان جواني..

.پشت سر:

آشوب تابستان عشقي ناگهاني...

سينه ام: منزلگه اندوه و درد و بد

گماني

...کاش چون پاييز بودم، کاش چون پاييز بودم...

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در پنجشنبه پنجم خرداد 1384 و ساعت 4:43 بعد از ظهر |

 

سلام.میدونین به چی داشتم فکر میکردم؟به این خواننده های زپرتی ایرانی فرقی

نداره چه تو ایران یا به قول مطبوعات اون لس آنجلسیها!همشون از دم آشغالن

همه شعراشون تکراریه!

خواننده های تو ایران چند تا کلمه درشت سر هم میکنن و یه آهنگ آشغال هم روش

میذارن بهش میگن شعر:توی غربت زمونه سوار اسب سرنوشت تو دایره غم تو

مثلث دنیای دوروزه توی غروب پژمردگی رز و....(البته این تیکه آشغالو

از ذهن معیوب خودم واستون نوشتم به طور مثال که هیچ معنایی نداره!)

حالا میرسیم به خواننده های مثلا لس آنجلسی:آخ دوستت دارم قربونتم خیلی

خوشگلی بابا یه قر بده اذیت نکن خیلی بلایی دختر رو برنگردون بیا با هم دوست

بشیم آره عاشقتم تو مثل ماهی!ای چه بلایی!لب غروب شد دختر آبادانی بیا

برقصیم خیلی باحالی!(اینهم خودم سرودم واسه مثال یه آهنگ قری هم روش

میذارن و میدن دست مردم بدبخت که گوشهای بیچارشون این حرفای صد من یه

غازو تحمل کنه!)

از این خواننده های تو ایران ممد اصفهانی از همشون گه تر و آنتیک تره چون از

اون چابلوساس و بقیه هم خشایار اعتمادی به دلیل قیافه اوا خواهری و فلمینگ

خوشقدمی چون هم اوا خواهره هم اسمش به درد باغ وحش میخوره!و یه عالم

خواننده های دیگه که الان حضور ذهن ندارم.شما خودتون بگین!

از خواننده های لس آنجلسی هم که یه مشت آشغال وجود داره مثل لیلا فروهر که

هم خیلی دهاتی تشریف داره هم اینکه خیلی بین افغانها عزیزه!بعدیها خواننده هایی

هستی از جمله مهرداد آسمانی که قیافش مثل این منگولا میمونه و شهرام شب پره

که خیلی جواده البته یه عالمه جواد داریم تو لس آنجلس از جمله داوود بهبودی و

حبیب و دلارام و...که رئیس همشون جواد یساری هست!

نتیجه:تقریبا هیچ خواننده خوب نداریم
+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در پنجشنبه پنجم خرداد 1384 و ساعت 4:41 بعد از ظهر |

 

٭ با عرض سلام و ارادت خدمت پسر دايي عزيز و مهربانم.

حالت چطور هست؟ چه خبر؟ مثه اينكه دختران فرنگي

حسابي لي لي به لالايت ميگذارند كه سراغي از من نميگيري.

اگر از حال ما جويا باشي خوب هستيم و ملالي نيست جز

دوريه شما.

اكنون كه درختان لباس سبز خود را با لباس اجق و وجق

زرد و قرمز پاييزي عوض كرده اند، نسيمهاي صحرا بوي

آشناي تو را به مشام مياورد و چشمانم در كلاف آشفته ابرها

صورت تو را ميابد.

مادر جان همش سراغ تو را از ما ميگيرد، ميپرسه اين پسر

با وفا كجاست؟ ما هم ميگيم داره درس ميخونه، اما دايي جان

ميگه معلوم نيست داره چه غلطي ميكنه. مادر جون ميگه

پيش ما بهت خوش نميگذره. بابات لگن پاش شكسته، عمه

كوچيكه بايد روزي سه بار به پاش پماد بماله، هر بار پماد

ميماله اينقدر غر ميزنه كه بابات با اينكه روش نميشه از

من ميخاد بمالم. خوب حق داره بيچاره، پمادش بد بويي ميده

هر بار دست بهش بزني تا يه هفته بوي ويكس ميگيري.

منم كه ميخام بمالم اينقدر بدنشو از شرم و حيا سفت ميكنه

كه دردش بيشتر ميشه. آقا هم هميشه سر قلقلي( با ضم ق)

نشسته ترياك دود ميكنه، ميگه ليلا چايي حاضره؟

روزي يه بشگه چايي ميخوره. مادر جون هم كارش اينه

از صبح تا شب همه چيزو آب بكشه، ظرفها رو كه ميذاره

جلو آفتاب خشك بشه اگه يه مگس روش بشينه همه رو

دوباره آب ميكشه، هر وقت يه بچه زير هفت سال بياد

خونه مون همه روفرشي ها رو ميشوره، ميگه بچه

پاكي نجسي رو تمييز نميده. انگشتاي دستش آرتروزي

شده و همه كج و ماوج شدن، روماتيسم هم كه داره،

دكتر گفته آب مثه زهر ميمونه براش اما وسواسش

نميذاره به حرف دكتر گوش كنه.

با همه اين احوال بچه هاي علي شهيد هم اومدن پيش ما.

مامانشون اكرم خودشو سوزوند، البته بين خودمون باشه ها

فاميل و همسايه ها گزارش كردن آبگرمكن تركيده، آخه

خوبيت نداره، تو فاميل ما هيچكي از اين كارا نكرده.

همسايه ها ميگن وقتي از صداي جيغ جيغش اومدن

خونشون تو حوض خشك حياط پيداش كردن. بنزين زود

كارشو ميكنه اما لابد همون چند دقيقه هم خيلي سوزش داشته.

تو قبرستون محل پايين با اينكه مادر جون نميذاشت اما من با

نفيسه دختر آقا كمالي روكش شو زديم كنار و ديديمش.

عكس علي شهيد رو كه خمپاره مستقيم رفته بود تو شكمش رو

يادته؟ عين همون شده بود. هر دو تاشون يه شكل مردن،

هر دو تاشونم نميخاستن اينجوري بميرن. مادر جون برعكس

دفعه قبل كه وقتي خبر شهيد شدن علي رو دادن جوراب كار و

خاكيه علي رو كرد دهنش و با آب دهنش خيسش كرد و آبشو قورت

داد،‌ايندفعه آروم تر بود مثه اينكه عادت كرده به اينجور چيزا.

تو اينا رو يادت نمياد چون موقع شهيد شدن داداشت علي اينجا

نبودي. اكرم ظهر هر دو تا بچه شو به ظرب و زور قرص

خابونده بود و تو حياط خلوت كارشو كرده بود، بچه ها هم از

از صداي مامانشون بيدار ميشن و تو خاب و بيداري و نشئگي

ميبينن مامانشون جلوشون كباب ميشه. عليرضا بچه كوچيكه

ميگفت همه تن مامانشون عين ژله شل و چسبنده شده بود.

هر وقت شوهر ننه شون از خونه بيرونشون ميكرد ميومدن

خونه ما، آخه منم ساعت چهار صبح نميتونم بيدار شم نماز

بخونم تا چه برسه با اين بچه ها. حتا زمستونا هم براي نماز

صبح پا نميشم، آب جوب اينقدر سرده كه انگشتتو تو آب

بكني تا مغز استخونت يخ ميزنه حالا اين بيچاره ها كه مسجد

هم ميرفتن، يه روز هم اگه نميرفتن شوهر ننه شون بيرونشون

ميكرد اين طفلي ها هم ميومدن خونه ما. مادر جون ميگفت

آخه مرتيكه قاچاقچي نماز خوندنش چيه ديگه.

اين دو سال آخر زندان بود، ازش مواد گرفته بودن، هر وقت

اكرم ميرفت ملاقاتش ميگفت هفته ديگه آزادم ميكنن، جنسام

رو هم پس ميدن ميريم خونه ميخريم، داماد فلاني پارتيم هست.

فلاني گفتم چون اسمشو نميتونم بگم آخه دايي ميگه نامه هايي

كه به خارج فرستاده ميشه رو ميخونن. ميگم دايي چطور

ميتونن اين همه نامه رو بخونن؟ ميگه اگه ننه بابات همين ملاحظات

رو كرده بودن الان زنده بودن و سايه شون بالا سرت بود.

آقا ميگه بابات از اول سر به راه نبود با اين حاج حسين مغازه دار

كه رييس شوراي دهات هست همش دعوا داشت ميگفت چيزايي

كه شاه ميده براي كمك به دهاتي ها رو تو بالا ميكشي انقلاب هم

شد بازم جفتك مينداخت، هيچي راضيش نميكرد، اشتباه كرديم

مامانتو داديم بهش. مامانمو يادم نمياد اما تو بايد يادت باشه هموني

كه به جاي عمه مينا، ممه اينا صداش ميكردي. اما مادر جون

ميگه همش تقصير آقا سليم هست كه باباتو حزبي كرد وگرنه

بابات اصلا توده و ماركس نميدونست چيه، خودش هم فروختش.

آقا سليم رو فكر كنم ميشناسي، الان تو عقيدتيه مخابرات كار ميكنه،

دست چند تا از همولايتي رو هم تو مخابرات استان بند كرده.

راستي مثه اينكه دايي ديگه بهت نامه نميده، چرا به حرفش گوش

نميكني؟ خوب برگرد، اگه خودت هم نميخاي به خاطر من برگرد،

برگرد منو هم عقد كن. چند روز بعد از آخرين باري كه رفتي

فهميدم ديگه دختر نيستم، آخه چند بار بهت گفتم يه كم صبر كن،

اون مردونگيه نا نجيبت رو افسار بزن تا عقد كنيم. مادر جون

ميگه كر و كور كه نيستي چرا شوهر نميكني، اون پسره ديگه

بر نميگرده، تو رو ميگه. تو دلم ميگم كدوم مردي دختر بي عفت

ميخاد؟ خدا شاهده به اين خاطر بهت نامه ندادم اما به اينجاي نامه

كه رسيدم نتونستم جلوي خودمو بگيرم. اگه يكي از دختراي آبادي

بفهمه جام ديگه اينجا نيست بايد برم شهر پيش زناي خراب.

مثه اعظم دختر آقا محمدي كه ميگن تو شهر تن فروشي ميكنه.

جريانشو برات نگفتم، اصغره بود يه گوش نداشت، وقتي بچه

بوده گربه گوشش رو ميجوه، همون كفتر بازه كه ازت ميپرسيد

چه جوري ميتونه بياد خارج، ياد اومد؟ شبا تو خرابه يه

بغل خونه خودشون وقتي همه ميرفتن مسجد براي نماز عشا

دختر آقا محمدي ميومده پيشش و با هم از اون كارا كه ما ميكرديم،

ميكردن و اعظم حامله شد. باباش اينا وقتي فهميدن اينقدر كتكش

زده بودن كه باد كرده بود و همه تنش سياه و بنفش شده بود.

چند بار باباش دو پايي پريده بود رو شكمش كه بچه بيفته اما

روده اش پاره شد، آقا خضرايي كه معلم اون سال بود، بردش

شهر دوا دكتر كنه. باباش اينا هيچي پول ندادن گفتن پول خرج

دختر هرزه نميكنن، آقا خضرايي همه پول مريضخونه رو داد.

اعظم هم ديگه برنگشت و همون شهر موند.

مادر ميگه نظر خوردن آخه بعد از قضيه يه اعظم دو تا پسرهاي

آقا محمدي هم از بين رفتن، يكيشون كه خل وضع بود رو با يه نخود

ترياك گرفتن و زير شلاق كشته شد، يكيشون هم از درخت افتاد

مرد، بعض خودت نباشه خيلي خوشگل و خوش هيكل بود، همه

دختراي دهات براش ميمردن، بعضي وقتا براي اينكه جلوي من

شيرين بشه چهار تا جعبه انگور رو با هم از باغ تا خونه مون ميورد.

 

خوب ديگه سرتو درد نيارم، مشتاق ديداريم، اگه خودت نميايي يه خبري،

كاغذي، چيزي از خودت بده كه دل نگران نمونيم.

يادت باشه هنوز كه هنوزه جاي لبت رو لپام رو هيچ لبي پاك نكرده
+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در پنجشنبه پنجم خرداد 1384 و ساعت 4:33 بعد از ظهر |

 يك دختر در حمام...

 

ساعت ۴ بعد از ظهر.

 

۱ـ لباساشو رو درمياره٬ رنگ روشن ها رو تو يك سبد و تيره ها رو تو يكی ديگه

ميگذاره.

 

۲ـ در حموم رو از تو قفل ميكنه٬ جلوی آيینه می ايسته٬ شكمش رو كه تمام مدت

داده بود تو٬ ميده بيرون و شروع ميكنه به غر غر و ايراد گرفتن از نقطه نقطه

بدنش.

 

۳ـ در كمد رو باز ميكنه انواع شامپو و صابون معطر مخصوص پوست صورت٬

مو٬ بدن٬   كف پا و ... رو بيرون مياره و می چينه رو لبه وان.

 

۴ـ موهاش رو با شامپوی نارگيلی تقويت كننده٬ پرپشت كننده٬ براق كننده و...

ميشوره و هفده دقيقه ماساژ ميده.

 

۵ـ يكبار ديگه با همون شامپو موهاشو  ميشوره.

 

۶ـ نرم كننده معطر پرتقالی رو به موهاش ميماله تا ۶۰ ميشماره.

 

۷ـ سی و پنج دقيقه زير دوش می مونه.خوب آخه بايد خيالش راحت بشه كه تمام

مواد شيميايی از موهاش پاك شده. وگرنه بعد از حموم موها وز ميكنه.

 

۸ ـ خمير ريش داداشی رو كش ميره و شيش كيلو خالی ميكنه رو ساق پا و دست

و پشت لب. بعد يه تيغ بر ميداره و يا علی.   آی!!!!

 

۹ـ موهاش رو حسابی می چلونه٬ حوله رو مثل عمامه می پيچه دور سرش. تو

آيينه خودشو ورانداز ميكنه. از اينكه در اثر كشش حوله چشم و ابروش كشيده

شده٬ احساس خوشگلی می كنه و يه ماچ گنده واسه عكس خودش تو آيينه

ميفرسته.

 

۱۰ـ خوشحاليش زياد دوام نمياره. چون يه جوش سرسياه بی اجازه نوك

دماغش سبز شده.

 

۱۱ـ تمام نقاط بدنش رو معاينه ميكنه و با ناخن و موچين ميره به جنگ جوشها و

موهای زائد بی تربيت.

 

۱۲ـ حوله ش رو می پوشه و ميره به اتاقش.تمام بدنش رو با لوسيون چرب

ميكنه.

 

۱۳ـ چهل بار لباس می پوشه و در مياره تا انتخاب  كنه.

 

۱۴ـ ۴۸ دقيقه پشت ميز توالت می شينه و آرايش ميكنه.

 

ساعت ۸ شب.

 

يك پسر در حمام....

 

ساعت ۴ بعد از ظهر.

 

۱ـ همون طور كه رو تخت نشسته ٬ لباساشو ميكنه. هر كدوم رو پرت ميكنه يه

گوشه اتاق.

 

۲ـ نيم وجب حوله رو ميگيره دور باسنش و ميره به سمت حموم.

 

۳ـ می ايسته جلوی آيينه. شكمش رو ميده تو. بازو ميگيره. فيگور چپ٬

فيگور راست٬ نيم ساعت قربون صدقه خودش ميره٬ (اين قدوبالا رو ببين چه

كرده .لای لای لالای لای)مامان جونش هم از تو آشپزخونه تاييد ميكنه.

 

۴ـ زير بغلش رو بو ميكنه و رنگ چهره ش بر ميگرده. سبز٬ آبی٬ بنفش...

 

۵ ـ در كمد شامپو ها رو باز نميكنه چون اصلا توش چيزی نداره.

 

۶ـ با قالب صابون سبزش زير بغلهاشو كف مالی ميكنه. يه عالمه  مو می چسبه

به صابون.

 

۷ـ با همون صابون صورت و مو و بدنش رو هم ميشوره.

 

۸ ـ نرم كننده مو؟؟؟ برو بابا !

 

۹ـ زير دوش ميگوزه و به خاطر اكو شدن صداش تو حموم ٬كر كر ميخنده .

 

۱۰ـ دو دقيقه بعد دوباره ميزنه زير خنده٬ آخه اين دفعه بوش رسيده به دماغش.

 

۱۱ـ  چاه حموم رو هدف گيری ميكنه و ميشاشه توش.

 

۱۲ـ از زير دوش مياد بيرون و يكهو می بينه يادش رفته بوده در حموم رو ببنده.

و همه فرش و كف خونه خيس شده.( بيخيال...مامان خشك ميكنه)

 

۱۳ـ حوله فسقليش رو می پيچه دور باسنش و همون طور خيس خيس ميره تو

اتاق.

 

۱۴ـ حوله خيس رو پرت ميكنه رو تخت و ۲ دقيقه ای لباس می پوشه.

 

ساعت ۴:۱۵ بعد از ظهر.

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در پنجشنبه پنجم خرداد 1384 و ساعت 4:19 بعد از ظهر |

 عجب:>>>>>

اين شعر راجع به ناو «نا وينسنت » امريکاست که ايرباس ايران را همچين بگی

نگی يه کم منفجر کرد و چند هفته بعد يک قايق ماهيگيری را که در خليج گم شده بود

پيدا کرد و سرنشين ان را از مرگ نجات داد و اين داستان را در بوق و کرنا کرد

و در دنيا جار زد، که ای جهانيان نگاه کنيد ما اينيم ، يعنی سقف human

ritht هستيم !!!

ولی اين امريکا هم اينقدرها هم که ميگن بد نيست ها ، حالا درسته که 400 نفر را

يه ذره کوچولو اشتباهی کشته ولی خب به جاش با زحمات ، تلاش و حسهای بشر

دوستانه بسيار و فراوان يک نفر را از مرگ نجاتيده است !! ( اين هم بايد در

تاريخ ثبت شود ، بابا کم چيزی نيست ، امريکا يک نفر را نجاتيده )

نيروی دريايی کاخ سفيد

در خليج فارس ان قايق بديد

ناوگان پنجم امد سوی ان

ديد ماهيگير مانده نيمه جان

پس کمر بستند و کردندش کمک

تا به هوش امد به کشتي ان ولک

گفت ماهيگير در ان ناوگان

قايق است اين يا بلم يا پادگان ؟

thank you از بابت help و نجات

شسته بودم دست از life و حيات

من در ان small قايق اين دو روز

دور خود گشتم ز دنيا بي news

امدم اينجا به قصد صيد fish

از براي children & wife خويش

گر نبودي ناوگان پنجمي

همچنان I was يک سر در گمي

ليک دارم يک qustion وان سوال

از شما سرجوخه تان تا admiral

من پي ماهي فتادم در بلا

what do you do داخل درياي ما ؟

بين تان يک دانه ماهيگير نيست

تورتان جز توپ و تانک و تير نيست

من براي رزق مي کردم عبور

what's your reason براي اين حضور

گفت captain اگر خواهي جواب

پس شما بايد return back توي اب

حق تو اين بود تا پاست کنيم

يا همانجا عين ايرباست کنيم

گفت ماهيگير : بد شد حال تو ؟

پس خليج فارس اصلا مال تو

در مصاف ناو اتش پاره اي

غير تسليم و رضا کو چاره اي

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در پنجشنبه پنجم خرداد 1384 و ساعت 4:12 بعد از ظهر |

 و.....

وقتی دوری٬

ته دلها خاليست.

روشنی تار است در چشم وزغ.

روز را درک نخواهی کرد...

 

دوست داری ته دنيا بروی٬

گم بشوی...

يا بيابی پر سرخی سر يک شاخه درخت٬

که تو را ياد سفيدی کبوتر٬

ياد شيرينی يک بوسه٬

ياد سبزی درخت٬

ياد تو٬

ياد من اندازد.

ياد ما اندازد...

 

و نمی‌دانی

        پشت اندام زمان

              چه برای من و تو خوابيده است...

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در پنجشنبه پنجم خرداد 1384 و ساعت 4:7 بعد از ظهر |

قصه:

می‌گويند بيمارستانی بود و در آن اتاقی بود و در آن اتاق دو مريض بستری شده

بودند. اتاق بيمارستان يک پنجره داشت. تخت يکی از دو مريض کنار اين

پنجره و تخت ديگری طرف ديگر اتاق قرار گرفته بود. مريضی که بر روی

تخت بدون پنجره بستری بود٬ بسيار مريض احوال بود و دکترها هر گونه حرکت

را برايش ممنوع کرده بودند.

يکی از روزها٬ مريضی که کنار پنجره بود٬ به ديگری گفت : « می‌خواهی

برايت بگويم بيرون از اتاق بيمارستان٬ چه چيزهايی وجود دارد؟ » مريض ديگر

پاسخ داد  : « بگو٬ اگرچه به حال من فرقی نمی‌کند » مريض اول شروع

به تعريف کرد : « آن بيرون پارک قشنگی قرار دارد. از اينجا خيلی

نمی‌شود ديد ولی زمين آن با چمن سبز زيبايی پوشيده شده است. گلهای قشنگی

به رنگ زرد٬ نارنجی و قرمز روی چمن روييده‌اند... »

و روزهای ديگر تعريف می‌کرد :

« در آنجا حوض بزرگی قرار دارد که فواره قشنگی در ميان آن آب می‌افشاند.

هنگامی که باد می‌وزد٬ آب آنرا در هوا پراکنده می‌کند و مردم از آن لذت می‌برند

... »

و روزهای ديگر :

« مردم را می‌بينم که در پارک قدم می‌زنند. خانواده ها با بچه‌هايشان بازی

می‌کنند. چند زوج جوان هم هستند که به هم تکيه داده‌اند و قدم می‌زنند.

بعضی‌ها هم دست هم ديگر را گرفته‌اند و از وجود هم لذت می‌برند... »

« امروز يک دستفروش با کلی گلهای زينتی به پارک آمده است. مردم دور او

جمع شده‌اند و گلهای او را برانداز می‌کنند. بعضی ها هم برای هم يا برای

خانه‌شان گل می‌خرند... »

و به اين ترتيب روزها می‌گذشت. ديگر دنيای آن دو اتاق کوچک بيمارستان نبود٬

تمام محيط بيرون که از پنجره قابل رويت بود به اتاق آنها اضافه شده بود٬ آنهم با

تعريفهايی که مريض کنار پنجره می‌کرد. مريض ديگر٬ روزها به اميد شنيدن

وقايع بيرون از پنجره از خواب بيدار می‌شد٬ و با رويای ديدن آن مناظر شبها به

خواب می‌رفت...

و روزی با همان اميد از خواب بيدار شد...

« پرستار٬‌ مريض کنار پنجره کجاست ؟ »

« متاسفم٬ ايشان ديشب فوت کردند ... »

بسيار غمگين شد... « پرستار٬ می‌شود امروز صبح شما برای من از

مناظر بيرون پنجره تعريف کنيد؟ »

« کدام مناظر؟ بيرون آن پنجره يک ديوار سيمانی بزرگ سفيد قراردارد

« ولی او هر روز برای من از مناظر بيرون تعريف می‌کرد !!! »

« منظورتان مريض کنار پنجره است؟ او اصلا نابينا بود... »

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در پنجشنبه پنجم خرداد 1384 و ساعت 4:3 بعد از ظهر |