سارا كوچولو.
سارا كوچولو يك دختر توپل و دوست داشتني بود .
موهاي بلندي داشت . چشمهاي درشتش زيبايي خاصي به صورتش ميداد كه با مژه هاي قشنگش ، چشمها رو به خودش خيره ميكرد . وقتي كه ميخنديد ، دندانهاي صاف و مرتبش مثل مرواريد تو دهانش ميدرخشيدند .
ماماني سارا اغلب به خاطر رنگ پوست روشني كه سارا داشت ، از لباسهاي رنگ روشن و تند استفاده ميكرد كه زيبايي اون رو صدبرابر ميكرد.
دامن كوتاه با يه تاپ قرمز خوشكل ، تاپ و شلوارك نارنجي .
مثل يه فرشته كوچولوي قشنگ ، مثل يه پري زيبا و افسانه اي .
زيبايي اش تحسين انگيز بود مثل خيلي از كوچولوهاي دوست داشتني كه الان مي بينيم .
چه زندگي خوبي ................ چه خوشبختي بزرگي .
چقدر خوبه ادم يه خانواده كامل داشته باشه اون هم در اوج جواني .هم صاحب همسر باشه و هم صاحب يه دختر كوچولوي ناز كه خيلي ها به داشتنش حسادت كند .همه چيز خوب پيش مي رفت .ماماني سارا ، انقدر راحت و ساده به اين خوشبختي دست پيدا كرده بود كه كم كم يادش رفت كه چقدر خوشبخته و چه سعادتي نصيبش شده .
يادش رفت كه به خاطر اين همه نعمت بايد كمي هم شاكر باشه .
روزها اومدن و رفتند . سارا كوچولوي ما موقعه رفتن ، مدرسه اش شد . ماماني اش براش كيف و وسايل مدرسه اماده كرد . مثل خيلي از مادرهاي ديگه از روي يه عادت تكراري .ماماني سارا ديگه يكم سرش شلوغ شده بود . اخه جزء سارا يه كوچولوي ديگه هم به جمع خانواده اضافه شده بود . همه چيز مثل يك روال معمولي در كنار هم قرار گرفته بود و پيش مي رفت .
بچه ها شده بودند جزءي از زندگي كه بايد باشند . مثل وسايل خونه . مثل كارهاي روزمره كه هست . اونها هم بودند .
بعد از مدتي ماماني سارا متوجه شد كه سارا كم كم لاغر و ضعيف شده . ديگه ساراي توپل و شاداب قبل نيست . با خودش فكر كرد كه به خاطر شيطوني و مدرسه است . توجهي نكرد .
يك شب وقتي كه سارا تكاليف مدرسه رو انجام ميداد . يكدفعه متوجه شد كه برگه هاي دفترش قرمز شده تا به خودش اومد ديد كه از بيني اش داره خون مياد . همون موقعه برادر كوچولوي سارا شروع كرد به گريه كردن . ماماني سارا با عجله به طرف بچه رفت .
سارا بدون توجه مادرش رفت و خونها رو شست و گرفت خوابيد .
سارا كوچولو ديگه ميل به غذا نداشت و كم كم لاغر ميشد . همه ميگفتند : از حسودي به بچه جديد ، اين كارها رو براي جلب توجه انجام ميده .
يك روز سارا تو مدرسه حالش بد شد . اون رو بردند بيمارستان و همون روز بستري شد . دكتر به مادر و پدر سارا كوچولو گفت : كه سارا مريضه و تعجبش از اين بود كه چرا اونها تا الان متوجه نشده بودند .
اون موقعه بود كه همه چيز يك دفعه مثل يك ديوار روي سر پدر و مادر سارا خراب شد . به همون سنگيني .
بي توجهي به خاطر حسادت خيالي ، تبديل شده بود به يك بيماري وحشتناك و دردناك .
ماماني سارا با وجود گريه هاي بچه كوچيكش ، پيش سارا رفت . دستهاي كوچيكش رو تو دستهاش گرفت و مي بوسيد . با مهربوني زياد ازش مي پرسيد كه چيزي لازم نداره كه براش تهيه كنه .
سارا لبخند بي جوني زد و گفت : هيچي ........ الان هيچي .
ماماني سارا اون شب رو تو بيمارستان پيش سارا ماند و كلي براش خوراكيهاي خوشمزه و اسباب بازيهاي قشنگ اورد . ولي سارا كوچولو حتي به يكي از اونها دست هم نزد . اصلا انگار ديگه نميديد . حتي مادرش رو .
يكي دو روز كه گذشت .سارا كوچولو ديگه حتي توان باز كردن اون چشمهاي قشنگش رو نداشت . ضعفش باعث تشديد بيماري شده بود . مادر و پدرش هر چقدر تلاش كردند ، بي فايده بود .
خوشبختي كه به راحتي توي دستهاشون بود .الان براي بهتر شدن اون ، بايد به همه و همه چيز التماس ميكردند .
هر چي بيشتر ميگذشت ( ساعتها و ثانيه ها ) وابستگي اونها به سارا بيشتر ميشد . انگار تازه به دستش اورده بودند .
نياز چشمهاشون ، احتياج دستهاشون داد ميزد .
ولي چرا الان !!!!
وقتي كه ماماني سارا بعد از صحبت با پزشك معالج سارا به اتاق برگشت . ديد كه توي دست سارا يه چيزي مشت شده .
وقتي كه از سارا پرسيد كه چي توي دستش قايم كرده . سارا يه لبخندي از سر ذوق زد و بلافاصله مشتش رو باز كرد .
يك قطعه عكس كوچيك خودش بود .
هموني كه دوسال پيش ماماني سارا وقتي كه كوچولوي دومش به دنيا اومد . اون رو از كيف پولي خودش در اورده بود و عكس جديد رو جاي اون گذاشته بود . اين عكس دوسال دست سارا كوچولو بدون هيچ اعتراضي و يا حتي يك گله كوچيكي نگه داشته شده بود .
ماماني سارا چون كيفش جاي يك عكس بيشتر نداشت . بدون هيچ توجهي عكس سارا رو برداشته بود و عكس كوچولوي جديد رو گذاشته بود .
ماماني سارا تا اون لحظه اصلا فكر نمي كرد كه سارا به اين مسئله خيلي كوچيك توجه كرده باشه و اين مسئله رو توي دلش تا الان نگه داشته باشه .
در اون لحظه سارا دست كوچيكش رو به سمت ماماني اش دراز كرد و گفت : ميشه عكسم رو كنار عكس داداشي بذاري و من همه مثل داداشي دوست داشته باشي .
چه احساس بدي . دوسالي هست كه سارا با ديدن اون قطعه عكس دل كوچيكش ميگيره . احساس اين كه مادرش ديگه دوستش نداره اشك رو توي چشمهاي نازش جمع ميكنه .چه احساس بدي .
ماماني سارا با سرعت از اتاق بيرون رفت و توي كيفش دونبال كيف پوليش ميگشت تا بياره و جلوي سارا عكس اون رو توي كيفش بذاره . حداقل اين اخرين كاري بود كه ميتونست براي اون انجام بده و راضيش كنه كه هميشه دوستش داره .
وقتي كه برگشت و عكس افتاده روي تخت رو ،توي كيف گذاشت . هر چقدر كوچولوي نازش رو صدا زد و خواست كه نشونش بده كه عكسش رو توي كيفش گذاشته . ديگه هيچ فايده اي نداشت .
ديگه جوابي نشنيد ........... چشمهايي باز نشد ........... لبخند رضايتي زده نشد .
اون با تمام سعي و تلاشي كه كرده بود حتي نتونسته بود . اخرين خواسته گل از دست داده اش رو براورده كنه .
دو سالي بود كه براي جبران اين بي توجهي به ظاهر كوچيك ، دير كرده بود .
چقدر خوبه ما ادمها به خوشبختي كه نصيبمون شده بيشتر توجه كنيم و ارزش اون رو درك كنيم .
داشتن يك خانواده سهم همه نيست ، كه شايد خيلي از ما از اون بهره مند هستيم و اصلا بچشم هم نمياد و فكر ميكنيم اين يك روال طبيعي است .
داشتن فرزند ، دوست ، سلامتي ................
شايد مواردي باشند كه خيلي راحت در اختيار ما قرار گرفته كه اين بيشتر، بابت خوشانسي ماست نه براساس روال يا الزام .
هميشه بايد يادمون باشه كه همه اين سهميه رو ندارند و خيلي ها براي داشتن يكي از اين موارد كه خيلي ساده از كنارشون ميگذريم ، اه حسرت ميكشند .
چرا بايد با بي توجهي ، هميشه دير به اين موضوع پي ببريم ؟
چرا وقتي كه از دستش داديم ، بايد به اين موضوع پي ببريم ؟
چرا وقتي كه ديگه زماني براي جبران نبود ، بايد به اين موضوع پي ببريم ؟
تازه اون موقعه يادمون مياد كه چقدر بهش احتياج داريم و نبودنش چه ضربه اي به ما و زندگي ما وارد ميكنه .
اميدوارم كه شما در تمام مراحل زندگي هيچ وقت دير نرسيد .
هيچ وقت دير نرسيد .
+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384 و ساعت
2:35 بعد از ظهر |