تبليغاتX
بی پروا چون چشم ناز تو
سلام . اما این سلام یه خداحافظی محسوب میشه.

آره دوستان . من دارم میرم. دارم پوست میکنم . دیروز چیزیو دیدم که باعث شد . بعد از مدت ها بغض کنم . من تصویر تکیده خودم رو دیدم . که داشتم از پشت یه دیوار خرابه واسه یه حوض کوچولو دست تکون میدادم . از شما میخوام به روی این لینک کلیک کنید تا بفهمین منظور من چیه :

http://sharghnewspaper.com/840728/html/spc11.htm

این مطلب از آرشیو روزنامه شرق دانلود شده. اون وبلاگی که به عنوان دومین وبلاگ پر بیننده معرفی شده . همین وبلاگیه که شما الان دارین میخونینش کافیه روی اسم بی پروا در اون صفحه کلیک کنید. این بلاگ یه روز به عنوان دومین بود . میدونین این یعنی چی ؟؟

یعنی همه اون چیزی که من بهش افتخار میکردم .

من بر میگردم . اما نه اینجوری که حالا هستم . تقصیر هیچ کی نیست که اینجا تبدیل شده به چیزی که من همیشه ازش فرار میکردم . به تمامی کسانی هم که این مدت با خراب کاری هاشون دل منو آزردن تبریک میگم . چون موفق شدن خیلی چیزارو در دل من بکشن . شما ها احساسی رو به من هدیه دادین که هیچ تجربه ای نمیتونست اونو به من منتقل کنه.

من واسه تبدیل شدن به مهرداد قبلی نیاز به کمک همه دوستای خوبم دارم.کسانی مثل خانوم میترا که منو هرگز فراموش نکردن . دوستانی مثل الهه و مهدی . منیژه عزیز و خیلی های دیگه که همیشه منو کمک کردن.دیگه خبری از شعرو شاعری نیست . اگرم باشه . محدود و به جای خودش خواهد بود.این وبلاگ به هرجا که فکرشو بکنبن سرک خواهد کشید .  اینجا دوباره میشه همون بلاگ پر بیننده قدیم . اینو قول میدم . این بار من دیگه دوم نمیشم .  من اولین خواهم بود .

به امید اون روز ...

((((مهرداد  قدیم))))

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 و ساعت 4:58 بعد از ظهر |

 

بدون حرف اضافه . این جدیدترین شعرمه . حوصله ندارم شاید کمتر دیگه بیام.

حسرت

بیا ببین عزیزم

قسم به چشم خیسم

حتی حالا که نیستی

باز از تو مینویسم

 

رفتی ولی هنوزم

به پای تو نشستم

اون دلی که میخواستی

جلو چشات شکستم

 

ای کاش فقط میگفتی

چرا پیشم نموندی

چرا گل قشنگم

دل منو شکوندی

 

نمیتونم ببینم

غریبه با تو باشه

نفرین این دل سرد

تا عاقبت باهاشه

 

آرومه جونه خستم

بانوی مهربونم

خورشید بی پناهم

من سردیه خزونم

 

هر جا که هستی حالا

شبت پر از ستاره

الهی دل بمیره

اگه چشات بباره

 

(((مهرداد)))

باقی بقایتان

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 و ساعت 1:21 قبل از ظهر |
سلام

امروز حس هیچ حرفی رو ندارم . میخوام بدون هیچ حرفی برم سر اصل مطلب :

۲ تا از شعرای جدیدمو امروز میزارم . یکیشون واسه من یه دنیا خاطره داره . اونم اینه :

شیرین زیبا

کی باورش میشد بازم ببینم

گل زیبای یاس نازنینم

کی باورش میشد شیرین زیبا

تا صبح رویای چشماتو ببینم

فقط بگو به من با من میمونی

بگو شعرامو امشبم میخونی

پریشونم ، ببین ماه قشنگم

بهم بگو هنوزم تومیتونی

بیا برگرد به این خونه زیبا

بیا برگرد عروس شهر دریا

تو موهاتو به دست باد بسپار

که از لختی زده طعنه به ابرا

نمیترسم از اون شبگرد تازه

میدونم اون فقط واست یه رازه

عزیزم از وجود توست که امروز

همه قلب من از جنس نیازه

 

این شعرو خیلی دوست دارم . قصدم نداشتم بزارمش اما این شعر منو یاده یکی از دوستام میندازه . اینم شعر دوم :

دلخوشی

تو همیشه با منی ، مث بارون توی خواب

مث اون کویر خشک ، یا همون تشنه سراب

ولی بار دلم میگه ، این زمین کویری نیست

عشق تو مبهم و گنگ ، یه سواله بی جواب

 

*

*

*

تو همیشه با منی ، مث شبنم روی گل

گل مریم سپید ، به دلم کشیده پل

ولی باز دلم میگه ، باغچه مال آدماست

میمیره تو باغچه ها ، صبر و تحمل

*

*

*

تو همیشه با منی ، مث ابرای سپید

ابرک سپید من ، از توی دستام پرید

ولی باز دلم میگه ، یه روزم خورشید میاد

ابر بارونیه من ، رنگ بارونو ندید

*

*

*

تو همیشه با منی ، مث بغض و تنهائی

تو گلوم خونه داری ، ناله بی صدایی

ولی باز دلم میگه ، یه شبی داد میزنم

تورو فریاد میزنم ، بگو رهایی

*

*

*

تو همیشه با منی ، مث خاک و آدما

خاک کهنه دلم ، سرده دستای شما

ولی باز دلم میگه ، کوه یخ شکستنیست

یه روزی شاید بشه ، من بشه ما

*

*

*

تو همیشه با منی ، مث رود و قایقا

رود بی حاصل من ، ناجی شقایقا

ولی باز دلم میگه ، رود به دریا میرسه

قایقم یه روزمیشه ، قبله گاه عاشقا

*

*

*

تو همیشه با منی ، مث ماه و آسمون

توی کهکشون ، چشام، کرده اسمت رو نشون

ولی باز دلم میگه ، فاصله باید بره

عشق رویائی من ، تا ته قصه بمون

*

*

*

توهمیشه با منی ، مث گوشت و خون من

زده نفرین نبودت ، آتشی به جون من

ولی باز دلم میگه ، باید از نو تازه شم

تو یه روز بازم میای ، میشی آسمون من

*

*

*

تو همیشه با منی ، تو همیشه با منی

بانوی گلای یاس ، چرا دل نمیکنی

ایندفعه دلم میگه ، همه دنیام مال تو

تنها دلخوشیم اینه ، تو هنوز مال منی

اینم دومین شعر  جدیدم بود

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در دوشنبه بیستم شهریور 1385 و ساعت 11:33 بعد از ظهر |

نامه شماره 2

سلام . میدونم شاید اصلا این نامه رو باز نکنی . شاید اصلا نخونیش .میدونم شاید اینبارم صدای من حتی به شیشه اتاق تو هم نرسه اما تو که میدونی . من خیلی وقته دلم به نبودت عادت کرده . تو همیشه بودی اما.. نبودی .دلم میخواد یه ترانه قدیمی گوش بدم . دنبال رهایی از این رخوت دلم میخواد به یه صدای قدیمی پناه ببرم ، از میون خواننده های قدیمی گوگوش رو انتخاب میکنم . تو که میدونی ... من صدای گوگوش رو خیلی دوست دارم . صداش سکوت اتاقم رو میشکنه وقتی که میگه :

همیشه اسم تو بوده

اول و آخره حرفام

بس که اسم تورو خوندم

بوی تو داره نفسهام

فدای سرت ! این نامه رو هم مثل بقیه نخون ، مثل اون دفتر پیر و کهنه که همیشه گوشه اتاقت افتاده و تو حتی وقت نکردی بخونیش .میدونی عزیز ،یه گوشش نوشته بودم :همه قول و قرارت یادت رفت؟

خودمونیما ولی ای کاش... منم میدیدی ! کاش دیگه نمیگفتی نه ! کاش دیگه نمیگفتی نمیتونم. کاش باور میکردی که بزرگترین آرزوی من فقط و فقط نگاه کردن تو چشماته. سوختن زیره بار نگاته . خدای من. میدونم باز داری میگی خیلی بچه ای اما...یه روزی عاشق دیوونگیا و بچه بازیام بودی ...راستی چی تغییر کرده ؟؟ من یا.. :

ما به هم محتاجیم

مثل دیوونه به خواب

مثل گندم به زمین

مثل شوره زار به آب

این ترانه واسه من خیلی خاطره داره یاده روزهائی می افتم که با هر یاد تو پشت هر دیوار و پنهون از نظر هر پنجره ای یواشی خنده های عاشقونه سر میدادم.  اما.. شبها...این تنها قسمتی از نامه منه که دلم  نمیخواد بخونیش.شبا به یاده تو تو صبح هزارون بار میمیرم و به شوق داشتنت جون میگیرم . یه جای این شعر واسه من یه تردبد بزرگ داره،اونم اینه : من به نو محتاجم ! خیلی وقته که دیگه میون ما ،من مرده !

تو بزرگترین سوالی

که تا امروز بی جوابه

نه تو بیداری نه تو خواب

نه تو قصه و کتابه

چرا اینجوریه ؟ چرا هروقت میخوام تونیستی ؟ چرا فکر میکنی من خوبم ؟  وقتی که تمام دلم فریاد میکشه تو خوبه منی . یه روزی دیوونه این بودم که بهم بگی دوستم داری داری ولی حالا میبینم از این جمله میترسم. کمکم کن . چرا همیشه باید با این نامه ها صدات کنم؟چرا خودتو قایم میکنی...

چشام مانیتور رو درست نمیبینه ، گمونم باز شهر چشام بارونیه...سرت سلامت سوگلی...تو خودت خوب میدونی...این کاره هر شب منه...

راستی یه خواهش . میشه این ناممو باد نبره ؟!!

این دفعه هم خودتو پنهون کن ... قایم شو ...شهر تو از من خیلی دوره...سوگلی...دورترش نکن .

امضا : کی بورد

(((مهرداد)))

باقی بقایتان

===========================

یه خورده توجه :

دوستان گلم این دومین قسمت از سری قطعه هایی بود که من به عنوان نامه های بی پاسخ مینویسم . امیدوارم خوشتون اومده باشه در ضمن تولد حدیث عزبزم رو بهش تولد میگم . حدیث رو که حتما یادتونه  عضو چهارم اون سازمان مخوف البته خدائیش توی اون چهارتا وروجک از همشون آروم تره.

راستی پست بعدی مربوط به جواب دادن به نظرات شما دوستای خوبمه. حتما بخونین .فکر میکنم جالب باشه

 

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 و ساعت 11:23 بعد از ظهر |
سلام

سه تا از شعرای جدیدمو امروز میخوام پست کنم که  امیدوارم خوشتون بیاد در ضمن باید از مونا و آجی منیژه و سیروان عزیزم بابت نظرات جالبشون تشکر کنم .

         =======================================================

((حکایت))

نگام کن تا بگم دلشوره هامو

صدام کن تا بگم درد دلامو

تو دستامو بگیر بانوی آبی

بزار تا بشکنم قفل صدامو

********

عزیزه شعره ماه و ابر و خورشید

ندیدم در وجودت ترس و تردید

تو اونی که میون شب وحشت 

دلم با بودنت تا صبح خندید

********

حکایت کرد چشمونت از احساس

همون چشما که آسایشه دریاس

ببین هر شب میریزم جای پاهات

 هزارون میخک و یک عالمه یاس

//////////////////////////

((اشتباه))

وقتی دلم رو بردی

هزارتا غصه خوردی

دلی که پاره بودو

دوباره پس اوردی

********

قیمت نداره قلبم

حاشا نداره دردم

ایوبه این زمونم

پایان نداره صبرم

********

تو از نگام چه دوری

محجوبی و صبوری

تو آسمونه قلبم

شکله یه قطره نوری 

**********

ما ماله هم نمیشیم

مجنون ودلپریشیم

جدا از این حوادث

سرگرمه کاره خویشیم

**********

یکی به رنگه خشته

یکی باله فرشته

این سرنوشتو ساقی

رو  پیشونیم نوشته

//////////////////

((شب بخیر))

شب بخیر دختره پائیز

ساده.از عاطفه لبریز

شب بخیر  ماهیه بی تاب

دختره نیلیه  مهتاب

***********

خوابتم خیلی قشنگه

تمومه حرفات یه رنگه

الهی دلش بمیره

اونی که با تو میجنگه

*************

یه قلم پیر و کهنه

لای پنجه هات نشسته

این قلم اسم منو تو

دفتره شما نوشته

*************

چه عجیبه بوی موهات

چه غریبه سازه حرفات

اجازه ندادن هیچوقت...

دست بزارم توی دستات

************

فقط دستای شما بود

که دلم رو زیرو رو کرد

یادته چطور نگاهت

منو با من روبرو کرد ؟

***********

آره.من پر از گناهم

گله یاسه آسمونی

من فقط آرزو دارم

که تو پیشه من بمونی

***********

لالا لالا گله مهتاب

یارو غمخواره قدیمی

لالا لالا گله لاله

عشقه دیرینه قدیمی

 

منتظره نظرات و  انتقاداتتون هستم

(((مهرداد)))

باقی بقایتان

 

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 و ساعت 9:17 بعد از ظهر |

یا حق

درود بر تمامی خوانندگان این ناکجا آباد

اینجانب مهرداد خادم تمامی  شما رفقا هستم.حالا لابد میپرسین چرا این بابا این تیریپی حرف میزنه؟؟

عرض میکنم خدمتتون . امروز برای بنده اتفاق جالبی افتاد که بد ندیدم در راستای اهداف بلند مدت و عهد نامه مهر و موم شده عریضی که این حقیر با خواهر کوچکترم به امضا رسانیدم. آنرا برای  شما تعریف کنم . چون من به پریسا قول داده ام دست از نگارش این شعرهای غمگین بردارمو لااقل اگه میخوام شعر بنویسم . به نوشتن افکارم در قالب های دیگر هم ادامه بدهم و به قول معروف فقط در یک راستا قلم نزنم.

باشد تا افتخار داشتن خواهری خشن تر از مرحومه لین چان نصیب شما گردد تا اندکی از حال ملول مرا درک کنید .این شیر دختر از هم اکنون که فقط ۱۵ سال دارد چنان نطق این ادیب را گرفته که شب ها از شدت عجز و ناتوانی روی به درگاه اهدیت آورده و تا سپیده صبح طلب مرگ میکنم .باشد تا قبول حق گردد.رابطه دیپلماسی قوی و مستحکم  این دلاور با پدر عزیز خانواده و به تعقیب آن اخذ امتیازات فراوان از این دکتر محزون در منطقه . از دیگر مشکلات این شیخ مجنون میباشد.

 علی ای حال . بد نیست یاداوری کنم با توجه به ورود دختر دائی بنده (میترا) به جرگه خوانندگان این وبلاگ .به طور اتوماتیک یک سری فیلتر که برادران رزمنده و جان بر کف ما در واحد فیلترینگ اینترنت (که البته راویان خبر گاهی آنرا اونترنت نیز گویند) نیز با دیدن ساختار این فیلتر ها انگشت تحیر به پاچه و حلقوم خود فرو بردند و وا حیرتاااا  گویان سر به وادی جنون نهادند .توسط بنده به این وبلاگ اضافه خواهد گردید .  تبارکالله بر این توان استراتژیک و نظامی و اطلاعاتی مدیر این وبلاگ (((حفظ الله)))

و حالا اصل ماجرا :

دوش که پس از پایان کار از اداره توسط رئیس محترم اداره (که سلام خدا بر او و بر برگه های مرخصی و پاداش باد)رخصت مرخص شدن گرفتم .  خسته و رنجور از کار روزانه رهسپار خانه و آشیانه گشتم و پس از کلنجار فراوان با کلید عاریه ای که توسط پدر عزیز و شیرین تر از جانم به اینجانب ارائه شده بود چشمم به جمال اهل منزل منور گردید . و مادر اینجانب خطاب به بنده فرمودند :

دکتر چه نشسته ای ؟ دائی گرام تو همینک با اهل و عیال منت بر دو دیده تو خواهند نهاد و با اسکورت نظامی ویژه قدم رنجه کرده و این کلبه محزون را به نور وجود خود مزین میکنند . این حقیر نیز از فرط شادی چنان مشعوف شدم که رنج خرید برای شام شب و ... را به طور کل فراموش کرد.

یاداوری رنج ها و دردهایی که در راه این خرید بر من عارض گردید را نه در شما توان شنیدنش میبینم و نه در خود نای گفتنش را ....

صدای زنگ در و به انضمام آن نوای روح بخش گوشی همراه دائی گرامی ما نوید شبی دلنشین را به گوش هر زاهده اهل دلی میرساند. دائی جان روی تک تک مارا بوسید. اما... از آنجا که این حقیر دستی در عالم غیب دارم . از نحوه احوال پرسی آن ادیب شستم خبردار شد که بعلهههههههههه....زهی دل ... چشم به راه حاثه ای عضیم باید بود ...

پس از تناول شام بود که دائیه ما به بهانه هواخوری از جای برخواسته و بانگ بر افراشت که : دکتر جان...ای نور دو دیده...ای افتخار فامیل... ای مه رو ... ای عزیزه دل...ای....سرو صنوبر...ای.... و مارا چنان شرم زده کرد که تا بناگوش چهره ما به رنگه سیب سرخ اصفهان  تغییر رنگ داد .

لاجرم همچون رستم زال از جای پریده و ازم رسیدن به جرگه آن بزرگوار کردم و شتابان به دم درب منزل رسیدم ....

به تمامی مقدسات سوگند. در تمامی عمر آنچنان صحنه ای ندیدم و نخواهم دید ... چهره دائی ما چنان برافروخته و مهیب شده بود که نزدیک بود این ضعیف دل .قالب تهی کرده و در دم جان به جان آفرین تسلیم کنم . اما با همت حضرت حق و عنایت به دعای مادر و تکیه بر تمامی انبیا کمر راست کرده و با صدایی لرزان پرسیدم ... ایه الکریم ... شمارا چه شده است... چه گناهی از این جان نثار سر زده که خاطر شما را اینچنین آزرده...؟

دایی: خاموش .... ای ملعون ...ای مفسد... ای جانشین شیطان...لعنت بر تو و هر آنکه راه تورا پیمود...

دکتر:شمارا به خدا بگوئید مرا  به کدام گناه چنین پست مینامید ؟؟؟

دائی: ای جوان خیره سر ... شندیده ام بانگه شاعری سرداده ای و مبلغ عشق و احساس شده ای و بنگاه عاطفه راه انداخته ای. ای سبک سر تو دانی که وبلاگ چیست ؟؟؟ در این راستا چه در چنته داری ؟؟ تمامی اشعار تو را دیده و خوانده ام .آخر چرا با آبروی ما بازی میکنی ... به جای تحصیل علم . رهه شعر و شاعری پیش گرفته ای... ؟

آری دوستان ... اینجا بود که فهمیدم جریان از چه قرار است ... به زانو بر روی زمین افتادم و روی به درگاه پروردگار گفتم بار الاها ... سالها تورا عبادت کرده و بنده مخلصی بودم و فقط از تو یک خواهش داشتم و آن مخفی ماندن محل آن وبلاگ کذائی از دیدگان اهل محل و آشنا و فامیل بود...این چه بلائی بود که بر ما عارض کردی ؟؟؟ ولی وا حسرتا ... که دیگر پشیمانی سودی نداشته و آب رفته به جوی باز نخواهد گشت...

آخر من از کجا باید میدانستم که ناله های دل من به گوش ایشان و سایر اهل فامیل میرسد ؟؟ و از آن مهمتر کجای این کار ایراد داشته و زبانم لال گزندی بر کسی وارد میکند ؟ ....

هیکل نحیف و رنجور خود را کشان کشان به کنج عزلت خود در خانه رسانیدم و تا سحر اشک حسرت ریختم و باعث و بانی آن بلای جانکاه را لعن و نفرین کردم . و اینگونه است که حال نه توان دل کندن از این مکان مقدس را دارم و نه از ترس آن بزرگواران جرات شعر سرودن ....

حال سخن من با شما ادیبان این است ... چاره ای برای من بیندیشید ... چه باید کرد؟ حال و روز من همانند آن چاقوئیست که قرار بود سر اسماعیل را ببرد که پس از ناتوانی در این امر ابراهیم بدو گفت چرا نمیبری و او جواب داد :

{{{ابراهیم خلیل میگوید ببر و پروردگار جلیل میگوید نبر!!!}}}

(((مهرداد)))

باقی بقایان

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت 11:31 قبل از ظهر |
بله شاید تعجب کنین اما... این یه پست متفاوت خواهد بود .

اولا که من 10 روز نبودم و اینو همه میدونین بعدشم که اومدم چنان سرما خوردم که نفسم بالا نمیومدو یا بیمارستان پیشه یه دکتر جون دیگه بودم  یا تو تختم واسه طول عمره شما رفقا دعا میکردم.

روزی که من پام به اهواز رسید که البته ایشالله قربونش برم  از سیستم رایانه یکی از دوستان استفاده کردم و آی دی و میل و وب لاگ رو چک کردم .

از اونجایی که من همواره با شیطان بزرگ ، آمریکای ملعون در ستیز بودم . به نظر میرسه طبق معمول عمو تام یه توطعه بزرگ واسه منه ساده دل چیده بوده . چرا که با توجه به گزارشات واصله آی دی های من از اون روز روشن مونده  و حالا من بعد از چند روز که اومدم . سیلی از میل ها و آف لاین های عشقولانه(که آدم روش نمیشه توی جمع بخوندشون)  منو متعجب کرده . و جالب اینجاست فقط دو نفر فهمیدن که ماجرا چیه .

و حالا بحث جدی میشود .

۱.اون اراضل و اوباشی که ادعا کردن منو حک کردن باید یاد بگیرن طرز صحیح نوشتنش اینجوریه : هک

۲.اونایی که نوشته بودن من معرفت ندارم اگه داشتم لااقل میگفتم نمیخوام باهاشون چت کنم بدونن:

عزیز ، شما اگه منو میشناختی این حرف و نمیزدی پس: ادعای رفاقت با منو نکن .

۳.اون ۲ تا دوست گلم که به من اطلاع دادن که ماجرا چیه : مطمئنا شماها با اون آمریکای جهان خوار در ارتباط بودین که از همه چی خبر داشتین.

۴.یه بابایی هم که ماشالله خودشو مادر محبت و شهزاده عشق میدونه واسه من نوشته که یه میل واست فرستادم تا به قول خودم عمل کرده باشم و گله کرده که چرا تولدشو بهش تبریک نگفتم :

۱. اگه قرار باشه من تولد همه رفیقامو توی وبلاگم تبریک بگم که باید همه کارامو بی خیال شمو بشینم اینجا تبریک نامه بزنم .

۲. اگه مشکل شما با پست تبریک میتراست باید بگم میترا و اون سه نفر دیگه که اسمشونو توی پست قبلی اوردم واسه من یه دنیا ارزش دارن و مسلما روز ۱۹ شهریور و ۱۵ شهریور که روز تولدشونه رو حتما اینجا مینویسم . اما شما مسلما دوست خوبی واسه من بودین و هستین ولی نه در حدی که بخوام...

پس... جایگاه خودتونو بدونین

۳.و راجع به اینکه گفته بودین میله منو پاک کن:

همه میدونن من چقدر از دروغ بدم میاد . و این مسئله نیازی به یاداوری نداره و بارها به شما گفته بودم که یکی از ایرادات و عیب های شما همین تمایلتون به دروغ گفتنه ، دوست گلم من... هرگز نمیتونم ای میلتون رو پاک کنم چون شما هرگز ای میلی واسه من نفرستادین

۴.واسه توهین هایی هم که به شعر ها و شخصیت خوده من کردین باید بگم :

من روزی که این وبلاگ رو ساخت پیه تمامیه این مسائل رو به تنم مالیدم . از نظر من انتقاد برای یک وبلاگ،سازنده ترین چیزه اما... چون انتقاد شما مغرضانه و از روی احساسته بچه گانه شما بروز میکنه ،متاسفانه باید بگم.... مردوده

خب بله  اینم از پست امروز . چه گرد و خاکی کردم من به هر حال دمه شما همه گرم .خدارو خیلی شاکرم ،چون این موضوع باعث شد خیلی هارو بهتر بشناسم و البته ... یکی از بزرگترین تصمیمات زندگیمو بگیرم راستی رفقا یه خبر با حال : به میمنت و شادی یه بابایی داره میره خونه بخت میدونین که کیو میگم...

به امید روزی که خودش عین بچه آدم بیاد شیرینیش و بده و ما جمعیت شرخر رو به دردسر نندازه

(((مهرداد)))

باقی بقایتان

 

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت 10:18 قبل از ظهر |
سلام به همه دوستان گلم

من برگشتم . البته تا چند روز نمیتونم به روز کنم چون هنوز حسش نیومده . البته خستگی هم یکی دیگه از دلایلشه . و اما امروز ....

تولد میترا خوشگله خودمونه . اگه یه دختر با مرام توی نت داشته باشیم . خدائیش همین

میتی خودمونه . من تولد این دوست گلم رو بهش تبریک میگم و امیدوارم هوار سال زنده باشه.البته نا گفته نمونه بعد از اون انیس نانازی خودمون. میتی دومین وروجک عالمه راستی هیچ میدونین بهترین دوستای من . یعنی میترا . انیس .حدیث و افسون . همه متولد ماه شهریور هستن /تیم ملی وروجک ها/. علیرضا و مهدی هم متولد مهر.  این نشون میده دمه کیا گرمه.

 

به هر حال کاریش نمیشه کرد . خدا به یکی میده به یکیم نمیده  بقیه ماه ها هم غصه نخورن

((خدا میدونه وقتی میترا و پریسا که دختر دائیم و خواهرم هستن و البته هر دو متولد آذر. این پست رو ببینن چه حالی میشن. من از الان اماده مبارزه با این دو موجود خشن هستم )))

باقی بقایتان

(((مهرداد)))

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در شنبه چهارم شهریور 1385 و ساعت 1:5 بعد از ظهر |