یا حق
درود بر تمامی خوانندگان این ناکجا آباد 
اینجانب مهرداد خادم تمامی شما رفقا هستم.حالا لابد میپرسین چرا این بابا این تیریپی حرف میزنه؟؟ 
عرض میکنم خدمتتون . امروز برای بنده اتفاق جالبی افتاد که بد ندیدم در راستای اهداف بلند مدت و عهد نامه مهر و موم شده عریضی که این حقیر با خواهر کوچکترم به امضا رسانیدم. آنرا برای شما تعریف کنم . چون من به پریسا قول داده ام دست از نگارش این شعرهای غمگین بردارمو لااقل اگه میخوام شعر بنویسم . به نوشتن افکارم در قالب های دیگر هم ادامه بدهم و به قول معروف فقط در یک راستا قلم نزنم.
باشد تا افتخار داشتن خواهری خشن تر از مرحومه لین چان نصیب شما گردد تا اندکی از حال ملول مرا درک کنید .این شیر دختر از هم اکنون که فقط ۱۵ سال دارد چنان نطق این ادیب را گرفته که شب ها از شدت عجز و ناتوانی روی به درگاه اهدیت آورده و تا سپیده صبح طلب مرگ میکنم
.باشد تا قبول حق گردد.رابطه دیپلماسی قوی و مستحکم این دلاور با پدر عزیز خانواده و به تعقیب آن اخذ امتیازات فراوان از این دکتر محزون در منطقه . از دیگر مشکلات این شیخ مجنون میباشد.
علی ای حال . بد نیست یاداوری کنم با توجه به ورود دختر دائی بنده (میترا) به جرگه خوانندگان این وبلاگ .به طور اتوماتیک یک سری فیلتر که برادران رزمنده و جان بر کف ما در واحد فیلترینگ اینترنت (که البته راویان خبر گاهی آنرا اونترنت نیز گویند) نیز با دیدن ساختار این فیلتر ها انگشت تحیر به پاچه و حلقوم خود فرو بردند و وا حیرتاااا گویان سر به وادی جنون نهادند
.توسط بنده به این وبلاگ اضافه خواهد گردید . تبارکالله بر این توان استراتژیک و نظامی و اطلاعاتی مدیر این وبلاگ (((حفظ الله)))
و حالا اصل ماجرا :
دوش که پس از پایان کار از اداره توسط رئیس محترم اداره (که سلام خدا بر او و بر برگه های مرخصی و پاداش باد)رخصت مرخص شدن گرفتم
. خسته و رنجور از کار روزانه رهسپار خانه و آشیانه گشتم و پس از کلنجار فراوان با کلید عاریه ای که توسط پدر عزیز و شیرین تر از جانم به اینجانب ارائه شده بود چشمم به جمال اهل منزل منور گردید .
و مادر اینجانب خطاب به بنده فرمودند :
دکتر چه نشسته ای ؟ دائی گرام تو همینک با اهل و عیال منت بر دو دیده تو خواهند نهاد و با اسکورت نظامی ویژه قدم رنجه کرده و این کلبه محزون را به نور وجود خود مزین میکنند . این حقیر نیز از فرط شادی چنان مشعوف شدم که رنج خرید برای شام شب و ... را به طور کل فراموش کرد.
یاداوری رنج ها و دردهایی که در راه این خرید بر من عارض گردید را نه در شما توان شنیدنش میبینم و نه در خود نای گفتنش را .... 
صدای زنگ در و به انضمام آن نوای روح بخش گوشی همراه دائی گرامی ما نوید شبی دلنشین را به گوش هر زاهده اهل دلی میرساند. دائی جان روی تک تک مارا بوسید. اما... از آنجا که این حقیر دستی در عالم غیب دارم . از نحوه احوال پرسی آن ادیب شستم خبردار شد که بعلهههههههههه....زهی دل ... چشم به راه حاثه ای عضیم باید بود ...
پس از تناول شام بود که دائیه ما به بهانه هواخوری از جای برخواسته و بانگ بر افراشت که : دکتر جان...ای نور دو دیده...ای افتخار فامیل... ای مه رو ... ای عزیزه دل...ای....سرو صنوبر...ای.... و مارا چنان شرم زده کرد که تا بناگوش چهره ما به رنگه سیب سرخ اصفهان تغییر رنگ داد .
لاجرم همچون رستم زال از جای پریده
و ازم رسیدن به جرگه آن بزرگوار کردم و شتابان به دم درب منزل رسیدم ....
به تمامی مقدسات سوگند. در تمامی عمر آنچنان صحنه ای ندیدم و نخواهم دید
... چهره دائی ما چنان برافروخته و مهیب شده بود که نزدیک بود این ضعیف دل .قالب تهی کرده و در دم جان به جان آفرین تسلیم کنم . اما با همت حضرت حق و عنایت به دعای مادر و تکیه بر تمامی انبیا کمر راست کرده و با صدایی لرزان پرسیدم
... ایه الکریم ... شمارا چه شده است... چه گناهی از این جان نثار سر زده که خاطر شما را اینچنین آزرده...؟
دایی: خاموش .... ای ملعون ...ای مفسد... ای جانشین شیطان...لعنت بر تو و هر آنکه راه تورا پیمود...
دکتر:شمارا به خدا بگوئید مرا به کدام گناه چنین پست مینامید ؟؟؟
دائی: ای جوان خیره سر ... شندیده ام بانگه شاعری سرداده ای و مبلغ عشق و احساس شده ای و بنگاه عاطفه راه انداخته ای. ای سبک سر تو دانی که وبلاگ چیست ؟؟؟ در این راستا چه در چنته داری ؟؟ تمامی اشعار تو را دیده و خوانده ام .آخر چرا با آبروی ما بازی میکنی ... به جای تحصیل علم . رهه شعر و شاعری پیش گرفته ای... ؟
آری دوستان ... اینجا بود که فهمیدم جریان از چه قرار است ... به زانو بر روی زمین افتادم و روی به درگاه پروردگار گفتم بار الاها ... سالها تورا عبادت کرده و بنده مخلصی بودم و فقط از تو یک خواهش داشتم و آن مخفی ماندن محل آن وبلاگ کذائی از دیدگان اهل محل و آشنا و فامیل بود...این چه بلائی بود که بر ما عارض کردی ؟؟؟ ولی وا حسرتا ... که دیگر پشیمانی سودی نداشته و آب رفته به جوی باز نخواهد گشت...
آخر من از کجا باید میدانستم که ناله های دل من به گوش ایشان و سایر اهل فامیل میرسد ؟؟ و از آن مهمتر کجای این کار ایراد داشته و زبانم لال گزندی بر کسی وارد میکند ؟ ....
هیکل نحیف و رنجور خود را کشان کشان به کنج عزلت خود در خانه رسانیدم و تا سحر اشک حسرت ریختم و باعث و بانی آن بلای جانکاه را لعن و نفرین کردم
. و اینگونه است که حال نه توان دل کندن از این مکان مقدس را دارم و نه از ترس آن بزرگواران جرات شعر سرودن ....
حال سخن من با شما ادیبان این است ... چاره ای برای من بیندیشید ... چه باید کرد؟ حال و روز من همانند آن چاقوئیست که قرار بود سر اسماعیل را ببرد که پس از ناتوانی در این امر ابراهیم بدو گفت چرا نمیبری و او جواب داد :
{{{ابراهیم خلیل میگوید ببر و پروردگار جلیل میگوید نبر!!!}}}
(((م
ه
ر
د
ا
د)))
باقی بقایان
+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت
11:31 قبل از ظهر |