تبليغاتX
بی پروا چون چشم ناز تو -

از روزی که طعم حضور تورا چشیده ام

پشت هر پنجره تورا دیده ام

در پس هر قصه به تو رسیده ام

و در کنار خاطراتت آرمیده ام

صدای تورا شنیده ام که پشت نمناک ترین نقاط ذهنم اسم مرا صدا زده ای

و گوشه ای از جنگل را به من نشان دادی و گفتی :

داود...ابرها را باور کن!

به تو مدیونم . این آخرین جمله من به سپاس از آنهمه روشنایی بود و تو متواضعانه

خودت را لایق دنیای یک مرده! ندانستی

آنقدر آسمانیم که دیگر صدای بال پرستوهای مهاجر را نمیشنوم...

هجرتم نزدیک است...

خدا نزدیک است...

فقط یک نگرانی دارم...

دوستی ها ... آشنائی ها...

و ترس...

میترسم از سرما

از رخوتی که لحظه لحظه های مرا میبلعد

از تنهائی میترسم

افسون میگفت : روزی که دوستی هایمان تازه شود.ما به زمین و زمان فخر خواهیم فروخت

و حال من از خود میپرسم!!

نکند روزی من این جمله را فراموش کنم

جمله ای که ثانیه هایم را به امید تحقق آن سپری کردم...

همیشه فراوانی ها هم باعث مدخوش شدن خاطره از دست دادن دو جگر گوشه ام نشد

خواهر و برادر کوچکترم را آسمان از من گرفت

محمد را که نوزاده شیرخواره ای بیش نبود به دست خاک سپردم و نیکتا را در اوج جوانیش باد از من ربود

میگویند جنوب مادر همیشگیه گرماست

اینجا اهواز است پس چرا احساس میکنم سرما کشنده شده است؟

داستان مرا هیچکس باور ندارد

هیچکس درک نمیکند که پشت خنده های مستانه من همیشه سایه شوم دروغیست بس عظیم

و من پنهان میکنم زخم عظیمی را که بوی تعفنش لحظه های مرا نابود کرده

صدای موذن مرا به اتاقم بر میگرداند

نماز صبح...عطر سحر

ساقیا...باران...فقط باران!

ت.ض1:افسون: مراد ، خانوم افسون جعفری دوست و خواهر بزرگترم بود که دیگه نمیبینمشون، قبلا هم اسم ایشون در این وبلاگ ذکر شده بود امیدوارم بانو افسون جعفری هر جا که هستند به همراه دخترشون ، آیلین ، شاد و سالم و سربلند باشن...هنوزم هروقت انلاین میشم دقایقی خیره به آی دی ایشون که دلم نمیاد پاکش کنم نگاه میکنم.جای ایشون برای من که الان بیشتر از هر زمانی به حضورشون نیازمندم خیلی خالیه.

ت.ض2: داود:فکر میکنم حالا دیگه همه میدونین که اسم واقعی خودمه

ت.ض3:محمد: گرچه فکر میکنم از محتوای شعر مشخص بود اما توضیح کوچکی راجع بهش میدم، داداش کوچک من بود، که وقتی 5ماهش بود به علت بیماری فوت کرد.و برای من فقط جای خالی یک علامت سوال بزرگ رو باقی گذاشت

ت.ض4:نیکتا: خواهر کوچکتر من که دو سال از من کوچکتر بود . ترجیح میدم راجع به ایشون که مقدس ترین واژه زندگی من بودن توضیح بیشتری ندم .

در پایان از دوستان گلم که حتی توی این مدت که من دیگه واسه چت، آن لاین نمیشم بازم جویای حال من بودند تشکر میکنم مخصوصا خانوم یاسی از نروژ ، که به من ثابت کردند من هنوز فراموش شده نیستم. اولا دست این آجی بزرگترمو میبوسم ثانیا واسه ایشون و دختر خانوم نازنینشون ،آرزوی موفقیت میکنم.ایشون همیشه منو یاد نیکتا میندازه . چون نیکتا عاشق اسم یاسی بود.

 شاید از این به بعد بیشتر از این نوع شعرها که به زندگی واقعی و شخصی خودم مربوط میشه توی بلاگ گذاشتم.

دلتون سبز و سرتون بلند باشه

+ گلبرگی پژمرده به یادگار از... داود در دوشنبه بیستم آذر 1385 و ساعت 3:51 بعد از ظهر |